عمو پورنگ ( داريوش فرضيايي )

وبلاگ گروهی از علاقمندان عمو پورنگ ( داریوش فرضیایی )

عموپورنگ و قدم در راه علم!(فرار از مدرسه)

 7سالگی وارد مدرسه شد &%?خاطره مدرسه اش را از زبان خودش می شنویم : Oروز اول مدرسه را هرگز فراموش نمی کنم.اولین روز پاییز با زرد شدن برگ درختان،زندگی من سبز شده واین بخاطر بازگشایی مدرسه و رفتن به مدرسه بود.دلهره داشتم.چون من خیلی مامانی بودم ‚و دوست نداشتم از مادرم جدا شوم.روز اول خیلی گریه کردم.Sوقتی در حیاط در صف ایستاده بودم،دائم به در حیاط نگاه می کردم.مادرها پشت دری نیمه باز توی حیاط فرزندانشان را نگاه می کردندو مادرم با ذوق و شوق مرا نگاه می کرد.Yمن هم با چشمان اشک الود چشم به او دوخته بودم که بیاید و مرا ببرد تا اینکه در بسته شد و فهمیدم که باید سر کلاس حاضر شوم و ساعاتی را دور از مادرم باشم.سر کلاس نیمکت اول نشسته بودم و زار زارگریه می کردم.بغل دستی ام دلش سوخت.گفت:((بیا جایمان را عوض کنیم شاید بخاطرجا است که گریه می کنی.))من با همان گریه گفتم:((بیا کمک کن من از مدرسه فرار کنم .)) ان دانش اموز هم کمک کرد.از لای در کلاس بیرون می رفتیم که دماغم خورد به زانوی معلم و یک لحظه سرم را بالا اوردم.گفت:((کجا می روید؟)) گفتم:((می خواهم بروم خانه،مادرم منتظرم است.))Bهمین را گفتم و دوباره شروع کردم به گریه کردن.از دانش اموزی هم که همراه من بود پرسید:((تو کجا می روی؟))گفت:((می خواهم این را برسانم خانه شان.))Bمعلم با مهربانی گفت:((بنشینید خودم شما را می رسانم.))نشستم و فراموش کردم که دلم برای مادرم تنگ شده است.Zزنگ مدرسه به صدا درامد% و همه امدند در حیاط  در مدرسه باز شد و دیدم که پدرم دنبالم امده.€ پرسیدم:((شما چرا امدید؟مامان Zکجاست؟))گفت:((مادرت از دست تو ناراحت است.تو گریه کرده ای.اگر قول بدهی دیگر گریه نکنی از این به بعد مامان می اید دنبالت.))پدرم انروز یک ماشین  p.کوچک هم برای من خریده بود و برای اینکه مرا دلگرم کند به من هدیه داد. .... .Y))).

عکس :شنبه هفته پیش

 

  
نویسنده : ... ; ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۳۱


مسابقه بی سابقه!

دوستاران عمو پورنگ،سایت عمو برگزار میکند:
مسابقه مقاله نویسی در مورد قسمت های مختلف برنامه عمو پورنگ؛در قالب داستان قطعه ادبی شعر مقاله گزارش و ....هر قطعه ادبی که در نظر دارید.

آثار خود را به ایمیل mosabegheh@amoo.ir از تاریخ1تا14(دو هفته)مهر ارسال فرمایید.
علاوه برثبت اسم برندگان در سایت و استفاده از آثار ایشان در برنامه، به نفرات ممتاز یا برتر هدایایی به رسم یادبود به برندگان(تهرانی و شهرستانی) اهدا خواهد کرد.                     
 (بچه ها مسابقه محدودیت سنی نداره،دوم این که هر مطلبی باشه اشکال نداره.فقط مربوط به قسمتای برنامه عمو باشه.)
 
با تشکwww.amoo.ir

  
نویسنده : ... ; ساعت ٩:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۳٠


مسابقه بی سابقه

مسابقه بی سابقه دوستاران عمو پورنگ،سایت عمو برگزار میکند: مسابقه مقاله نویسی در مورد قسمت های مختلف برنامه عمو پورنگ؛ در قالب داستان، قطعه ادبی، شعر، مقاله، گزارش و ....هر قطعه ادبی که در نظر دارید. آثار خود را به ایمیل mosabegheh@amoo.ir از تاریخ 1تا14 مهر (دو هفته) ارسال فرمایید. علاوه برثبت اسم برندگان در سایت و استفاده از آثار ایشان در برنامه، به نفرات ممتاز یا برتر هدایایی به رسم یادبود به برندگان(تهرانی و شهرستانی) اهدا خواهد کرد. با تشکرwww.amoo.ir

  
نویسنده : زهرا ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢۸
تگ ها :


برای انها که نمیبینند.... نمیتووانند ببینند...... خوبی را

متن جالب زیر از مرحوم نادر ابراهیمیست.......

شاید مرحوم ابراهیمی این را برای عمو گفته باشد......شاید....!

این را پیش از ما بسیار گفته‌اند، باور کن! هرکس که کاری می‌کند، هر قدر هم کوچک، در معرض خشم ‏کسانی‌ست که کاری نمی‌کنند. هر کس که چیزی را می‌سازد - حتی لانه‌ی فرو ریخته‌ی یک جفت قمری را - ‏منفور همه‌ی کسانی‌ست که اهل ساختن نیستند. و هر کس که چیزی را تغییر می‌دهد - فقط به قدر جابه جا کردن ‏یک گلدان، که گیاه درون آن، ممکن است در سایه بپوسد و بمیرد ـ باید در انتظار سنگباران همه‌ی کسانی باشد که ‏عاشق توقف‌اند و ایستایی و سکون.‏
‏... و بیش از این‌ها، انسان، حتی اگر "حضور" داشته باشد و بر این حضور مصر باشد؛ ناگزیر، تیر ‏تنگ‌نظری‌های کسانی که عدم حضور خود را احساس می‌کنند، و تربیت ،ایشان را اسیر رذالت ساخته، به او ‏می‌خورد

.

برای همه انها که نمیتوانند موفقیت عمو را ببینند

  
نویسنده : حسنا حسینی ; ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢٤
تگ ها :


شبکه کودک

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : طوبی ; ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢۳
تگ ها :


 

 

 حال‌ عموپورنگ‌ چطور است؟
- عالی‌ است، بهتر از این‌ هم‌ نمی‌شود! از پخش‌ زنده‌ آمده‌ و کلی‌ انرژی‌ گرفته.
o عمو پورنگ‌ کیست؟
- یک‌ پسر جوان‌ شیطان‌ که‌ عاشق‌ بچه‌هاست.
o جوان‌ چند ساله؟
- حتما باید بگویم؟ متولد دههِ پنجاه‌ است. نمی‌دانم‌ اول‌ دههِ پنجاه‌ یا آخرش.
o یعنی‌ نمی‌خواهید بگویید؟
- نه‌ مگر جوان‌ هجده‌ساله، سن‌ پرسیدن‌ دارد؟ هجده‌ساله‌ هستم.
o من‌ باور نمی‌کنم.
- قرار نیست‌ شما باور کنید! من‌ باور کرده‌ام، برای‌ همین‌ هم‌ مثل‌ هجده‌ساله‌ها شلنگ‌ تخته‌می‌اندازم.
o خب، فرض‌ کنیم‌ عموپورنگ‌ هجده‌ساله‌ است. داریوش‌ فرضیایی‌ چند سالش‌ است؟
- داریوش‌ فرضیایی‌ همان‌ عموپورنگ‌ است! مگر غیر از این‌ است؟
o فکر نمی‌کنید باید کمی‌ با هم‌ فرق‌ داشته‌ باشند؟
-
شما الان‌ دارید با داریوش‌ فرضیایی‌ مصاحبه‌ می‌کنید یا پورنگ؟
o این‌ را شما باید به‌ من‌ بگویید.
- من‌ می‌گویم‌ شما در آن‌ واحد دارید با دو نفر صحبت‌ می‌کنید. دو نفر در یک‌ کالبد.
o پس‌ چرا یکی‌ داریوش‌ است‌ و آن‌ یکی‌ پورنگ؟
- برای‌ این‌که‌ سال‌ 1378 برنامهِ "پورنگ‌ و تورنگ" را برای‌ شبکهِ اول‌ اجرا کردم. این‌ شبکه، شبکه‌ای‌ ملی‌ است‌ و فکر کردم‌ اگر قرار باشد دوباره‌ در این‌ شبکه‌ کاری‌ برای‌ بچه‌ها داشته‌ باشم، برای‌ این‌که‌ذهنیتشان‌ به‌هم‌ نخورد بهتر است‌ همان‌ اسم‌ پورنگ‌ را داشته‌ باشم. البته‌ بچه‌ها با اسم‌ پورنگ‌راحت‌ترند. خیلی‌ از آن‌ها اسم‌ مرا می‌دانند اما پورنگ‌ را ترجیح‌ می‌دهند.
o عموپورنگ‌ قبلا چه‌ می‌کرده؟
- قبلا مثل‌ همه‌ زندگی‌ می‌کرده، سربازی‌ رفته، درس‌ خوانده، کار کرده... اول‌ گزارشگر رادیو بودم،بعد در بخش‌ تولید رادیو بازیگری‌ کردم‌ و می‌کنم. سال‌ 1373 برای‌ برنامه‌ای‌ به‌ نام‌ "کارتن‌های‌درخواستی" در گروه‌ کودک‌ شبکهِ اول‌ سیما گزارش‌ گرفتم‌ و بعد از وقفه‌ای‌ کوتاه، اولین‌ کار اجرایم‌ درشبکهِ اول، برنامهِ "یکی‌ و تکی" بود و بعد هم‌ "تورنگ‌ و پورنگ". برای‌ شبکهِ تهران‌ هم‌ برنامه‌های‌"باطراوت" و "باز باران" را اجرا کرده‌ام.
o چطور سر از برنامه‌های‌ کودک‌ درآوردید؟
-
از همان‌ اول‌ هر کسی‌ مرا می‌دید می‌گفت‌ تو هنوز بزرگ‌ نشده‌ای، بهتر است‌ بروی‌ توی‌ کار کودک.مادرم‌ می‌گوید: مانده‌ام‌ برایت‌ زن‌ بگیرم‌ یا نه! به‌ چه‌ کسی‌ بگویم‌ می‌خواهم‌ بچه‌ام‌ را تحویلتان‌ بدهم‌ که‌بزرگش‌ کنید!
o فکر می‌کنید وقتی‌ خودتان‌ بچه‌دار بشوید، رابطه‌تان‌ با بچهِ خودتان‌ چطور خواهد بود؟
- خیلی‌ دوستش‌ خواهم‌ داشت. من‌ عاشق‌ بچه‌ها هستم. حتی‌ گاهی‌ به‌ خودم‌ می‌گویم‌ خدا چقدر به‌من‌ حوصله‌ داده، ولی‌ باور کنید این‌ نعمت‌ است.
o فکر می‌کنید کودکتان‌ شما را جدی‌ بگیرد؟
- خوب‌ شد پرسیدید مشکل‌ عمدهِ من‌ توی‌ خانه‌ همین‌ است. جدی‌ام‌ نمی‌گیرند! خواهرم‌ می‌گوید مُردم‌ و یک‌ کلمهِ جدی‌ از تو نشنیدم! از بس‌ که‌ شیطنت‌ می‌کنی‌ حرف‌های‌ جدی‌ تو را هم‌ به‌ شوخی‌می‌گیرم. تو اگر بخواهی‌ ازدواج‌ کنی‌ برایت‌ یک‌ قدم‌ هم‌ برنمی‌دارم.
o قطعا فکر خودتان‌ بوده‌ که‌ گاهی‌ صدایتان‌ را تغییر بدهید، ولی‌ چرا این‌ کار را گردن‌ صدابرداربرنامه‌ می‌اندازید؟
- قرار است‌ بچه‌ها بخندند و شاد باشند و فکر کنند یکی‌ هست‌ که‌ این‌ بلا را سر من‌ می‌آورد. وقتی‌بچه‌ها بزرگ‌ شوند می‌فهمند که‌ این‌ شوخی‌ بود. چرا بگویم‌ کار خودم‌ است‌ مگر دنبال‌ چه‌ می‌گردم؟


o شما شغل‌ دوم‌ ندارید؟
- نه‌ کارمند سازمان‌ هستم‌ و همهِ وقتم‌ را این‌ برنامه‌ گرفته. یک‌ روز در میان‌ برنامه‌ داریم، ولی‌ هر روزبرای‌ فردایمان‌ فکر می‌کنیم. با همکاران‌ و به‌خصوص‌ نویسنده‌ مشورت‌ می‌کنم. فکر می‌کنم‌ فرصتی‌ پیش‌آمده‌ و برنامه‌ به‌ موفقیت‌هایی‌ دست‌ پیدا کرده، پس‌ چرا به‌ فکر صعودش‌ نباشیم؟ بچه‌های‌ امروز خیلی‌کنجکاو و باهوش‌اند. مثل‌ کامپیوتر، یعنی‌ دنیایی‌ از اطلاعات.
o پیش‌ آمده‌ که‌ در برابرشان‌ کم‌ بیاورید؟
- بله، گاهی‌ حرف‌های‌ جالبی‌ می‌زنند. یک‌ بار یکی‌ از بچه‌ها از من‌ پرسید: "مگر تو تعجب‌ کردی؟"گفتم‌ نه، پرسید: "پس‌ چرا موهایت‌ سیخ‌ شده؟" گفتم: "حالا دیگر به‌ خاطر حرف‌ تو از تعجب‌ موهایم‌سیخ‌ شده". گفت: "پس‌ چرا شاخ‌ در نیاورده‌ای؟!" می‌بینید چه‌ تخیل‌ قویی‌ دارند و چقدر درکشان‌مشکل‌ است؟ این‌ جور وقت‌ها سعی‌ می‌کنم‌ صادقانه‌ بگویم‌ کم‌ آوردم، بگذارید بچه‌ بفهمد که‌ از من‌بیش‌تر می‌داند. چه‌ اشکالی‌ دارد؟
oتحصیلات‌ شما چیست؟ احتمالا در زمینهِ روان‌شناسی‌ کودک‌ مطالعاتی‌ دارید؟
- من‌ گرافیک‌ خوانده‌ام‌ که‌ خوب‌ ارتباط‌ چندانی‌ با کارم‌ ندارد. اما روان‌شناسی‌ کودک‌ زیاد می‌خوانم، همین‌طور اشعاری‌ که‌ برای‌ کودکان‌ یا دربارهِ آن‌ها می‌سرایند. داستان‌های‌ کودکان‌ را هم‌ دوست‌ دارم.خیلی‌ها می‌گویند توی‌ این‌ مقوله‌ کار نکن‌ کودک‌ می‌مانی، ولی‌ من‌ توجه‌ نمی‌کنم. چون‌ در آینده‌ در زمینهِ کودک‌ حرف‌ گفتنی‌ خواهم‌ داشت. آدم‌ وقتی‌ با بچه‌ها سروکار داشته‌ باشد، بعد از چند سال‌ با روحیات‌و زندگی‌ آن‌ها انس‌ می‌گیرد. آن‌قدر تجربه‌ پیدا می‌کند که‌ می‌تواند درباره‌اش‌ کتاب‌ بنویسد.
o چیز غم‌انگیزی‌ که‌ در مورد شغل‌ شما وجود دارد این‌ است‌ که‌ بعد از مدتی، دیگر نمی‌توانیدادامه‌ بدهید چون‌ وقتی‌ سنتان‌ بالا برود دیگر نمی‌توانید پورنگ‌ باشید! برای‌ آن‌ موقع‌ چه‌ فکری‌کرده‌اید؟
- من‌ می‌گویم‌ یک‌ پیرمرد می‌تواند پدربزرگ‌ مهربان‌ قصه‌گویی‌ باشد. پیر می‌شوم، چین‌ وچروک‌هایی‌ روی‌ صورتم‌ پیدا می‌شود، چهره‌ام‌ سالمند و تکیده‌ می‌شود، اما سالمندی‌ بشاش‌ که‌ جلوی‌دوربین‌ در نقش‌ پدربزرگ‌ برای‌ بچه‌ها قصه‌ می‌گوید و برنامه‌ اجرا می‌کند. سریال‌ "شمسی‌ و مادام" را به‌خاطر می‌آورید؟ اصلا فکر نمی‌کردید شمسی‌ پیر است‌ از بس‌ که‌ شاداب‌ و زبر و زرنگ‌ بود. وقتی‌ من‌ پیرشوم، صددرصد یک‌ پورنگ‌ مثل‌ حالای‌ من، نه، خیلی‌ بهتر از من‌ پیدا می‌شود که‌ کنار پدربزرگ‌ برنامه‌اجرا کند و من‌ (البته‌ اگر، آن‌ زمان‌ خواستار من‌ باشند) سعی‌ می‌کنم‌ تفاوت‌ بین‌ دو نسل‌ را بردارم‌ وهماهنگ‌ با جریان‌ روز جامعه‌ و خواست‌ بچه‌ها برنامه‌ اجرا کنم. می‌شوم‌ یک‌ سالمند شاد در کنار یک‌پورنگ‌ جدید.
o این‌ کودکی‌ درونتان‌ را با تمرین‌ زنده‌ نگه‌ داشته‌اید، یا این‌که...
- نه‌ به‌ خدا، همین‌ هستم. من‌ رنگ‌های‌ شاد را دوست‌ دارم، شلوار بندی‌ دوست‌ دارم، بستنی‌خوردن‌ توی‌ خیابان‌ را دوست‌ دارم، تاب‌ سواری‌ را دوست‌ دارم، دوست‌ دارم‌ لپ‌هایم‌ گلی‌ باشد،موهایم‌ کوتاه‌ باشد و آن‌ها را بریزم‌ روی‌ پیشانی‌ام. می‌گویند: ای‌ بابا با این‌ هیکل! مگر چه‌ اشکالی‌ دارد؟چرا لذت‌های‌ کودکانه‌ را برای‌ خودمان‌ منع‌ می‌کنیم؟
o حاضرید با همین‌ ظاهر به‌ خیابان‌ هم‌ بروید؟
- بله، آدم‌ها متفاوت‌اند و سلیقه‌هایشان‌ با هم‌ فرق‌ می‌کند. ممکن‌ است‌ بعضی‌ها به‌ من‌ بخندند.خب، من‌ هم‌ به‌ افکار آن‌ها می‌خندم. چون‌ فکر می‌کنم‌ افکار آن‌ها پیر شده، ولی‌ من‌ هنوز شادابم.
o نظرتان‌ دربارهِ شهرت‌ چیست؟
-
شهرت‌ اگر در مسیر درست‌ قرار بگیرد بد نیست.
o وقتی‌ انبوه‌ نامه‌های‌ بچه‌ها را نگاه‌ می‌کردم‌ آقای‌ آقاجان‌زاده‌ (تهیه‌کنندهِ برنامه) می‌گفتند که‌ قراراست‌ کارت‌هایی‌ با عکس‌ شما چاپ‌ کنند و برای‌ همهِ بچه‌هایی‌ که‌ به‌ برنامه‌ نامه‌ نوشته‌اند بفرستند.
- این‌ لطف‌ همکارانم‌ است. من‌ با این‌ رویه‌ خجالت‌ می‌کشم‌ به‌ خدا. قصد مطرح‌کردن‌ خودم‌ راندارم. ولی‌ شما نامه‌های‌ بچه‌ها را بخوانید. آن‌ها خودشان‌ می‌خواهند ولو شده‌ یک‌ خط‌ برایشان‌بنویسم. ما هم‌ تصمیم‌ گرفتیم‌ متنی‌ را که‌ از صمیم‌ دل‌ نوشته‌ شده‌ چاپ‌ کنیم‌ و برای‌ همهِ بچه‌ها بفرستیم،چون‌ نمی‌شود بینشان‌ فرق‌ گذاشت. من‌ بچه‌ که‌ بودم‌ برای‌ برنامهِ کودک‌ نقاشی‌ فرستادم‌ و برایم‌ یک‌کتاب‌ به‌ نام‌ "کلید بهشت" با مُهر گروه‌ کودک‌ فرستادند. من‌ توی‌ مدرسه‌ به‌ همه‌ نشانش‌ می‌دادم‌ و می‌گفتم‌خانم‌ رضایی‌ برایم‌ فرستاده. واقعا هم‌ فکر می‌کردم‌ خود خانم‌ رضایی‌ این‌ مُهر را زده، آن‌ را کادو کرده‌ و بادست‌ خودش‌ پست‌ کرده.
باید بگویم‌ که عموپورنگ‌ عموی‌ بچه‌ها و دوستشان‌ است، اشکالی‌ ندارد بگویند عمو، ولی‌ سنش‌ را خیلی‌ بالانبرند! ببینید زندگی‌ ماشینی‌ شده. پدرها و مادرها نمی‌توانند بچه‌ها را زیاد ببینند. با آن‌ها حرف‌ نمی‌زننداز بس‌ که‌ مسائل‌ جانبی‌ و اقتصادی‌ فکرشان‌ را مشغول‌ کرده. آن‌ وقت‌ برنامهِ پورنگ‌ از تلویزیون‌ پخش‌می‌شود تا این‌ خلا را کمی‌ جبران‌ کند. وقتی‌ مادری‌ نامه‌ می‌نویسد و از من‌ می‌خواهد که‌ به‌ بچه‌هابگویم‌ شیر بخورند و من‌ می‌بینم‌ که‌ اگر بگویم، گوش‌ می‌کنند احساس‌ مسئولیت‌ می‌کنم. خوشحالم‌ که‌بچه‌ها دوستم‌ دارند. کاش‌ برایم‌ دعا کنند همیشه‌ همین‌طوری‌ بمانم‌ و دچار تغییر به‌ معنای‌ نزول‌ وسقوط‌ نشوم‌ و همیشه‌ فضا طوری‌ باشد و شرایط‌ به‌گونه‌ای‌ مهیا باشد که‌ نروم‌ سراغ‌ کار دیگری‌ و همیشه‌برای‌ بچه‌ها کار کنم.
o می‌خواهم‌ چیزی‌ بپرسم. این‌ لباس‌های‌ رنگارنگ‌ مال‌ خودتان‌ است‌ یا برایتان‌ می‌خرند؟
- بعضی‌ها را برایم‌ می‌خرند. بعضی‌ها مال‌ خودم‌ است. وقتی‌ لباس‌ شاد می‌پوشم، تحت‌ تأثیر رنگ‌لباس‌ راحت‌تر برنامه‌ اجرا می‌کنم. اصلا، من‌ شاید غمگین‌ شده‌ باشم، ولی‌ هیچ‌وقت‌ لباس‌های‌ تیره‌نپوشیده‌ام. بچه‌ها شادند و شادی‌ حق‌ بچه‌هاست. پس‌ من‌ باید لباس‌های‌ شاد بپوشم

 

 

target="_blank">border="0" alt="سایت تخصصی آپلود عکس و تصویر وبلاگهای ایرانی">

 عکس بالا قابل توجه آقای قناد که فقط بلده از عمو تقلید کنه

target="_blank">border="0" alt="سایت تخصصی آپلود عکس و تصویر وبلاگهای ایرانی">

 

target="_blank">border="0" alt="سایت تخصصی آپلود عکس و تصویر وبلاگهای ایرانی">

 

target="_blank">border="0" alt="سایت تخصصی آپلود عکس و تصویر وبلاگهای ایرانی">

 

خوب دیگه ما بریم

دست علی یارتون                           خدا نگه دارتون

  
نویسنده : مریم , محیوش ; ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱٥
تگ ها :


هیچ کدوم از کارای خدابی حکمت نیست

عموی نازم اونروز ها که نبودی و رفته بودی و میخواستی بایه کار جدید بیای

خوب میدونی که خیلی ناراحت بودم .

تومیگفتی که میری وبایه برنامه تازه میایی!!!

اره به قولت هم عمل کردی رفتی وبایه برنامه تازه اومدی

ولی میدونی چیه عموجونم من اون موقع میگفتم که نه من برنامه جدید نمیخوام

اصلا به چه دردمون میخوره من و دوستای من فقط و فقط تورومیخواهیم

اما هیچ کدوممون نمی دونستیم که تو و همکارانت چه جوری با تلاش و زحمت

صبح تا شب کارمیکنید تاهرچه زودتر بازگردید وبازهم دلهای مارا شاد کنی

اره ما گریه می کردیم پیش خداگلایه می کردیم اما هیچ کدوم ازماها اون روزها

نگفت حتما یه حکمتی توشه که تو وهمکارانت برای مدتی رفتید اصلا هیچ کس اون روز ها

نمی گفت خدا یا شکرت که عمو رفت اما به خاطرما رفت ؛ رفت تابایه برنامه جدید

برگرده.

نه عموی مهربونم

خواهش میکنم گله نکن چرا اون روزها نگفتیم خدایا شکرت که عمو داره با یه برنامه

جدید میاد باورکن اگه توهم به جای ما بودی پیش خداگلایه میکردی

توهم اونوقت میگفتی:

 چرا عموپورنگ رفت؟

مگه خدانمیگی کارات بی حکمت نیست پس حکمت این رفتن عمو چیه؟؟؟؟

مگه تو بچه ها رو دوست نداری پس چرا کاری کردی که اشک هزاران بچه دربیاد؟؟؟

اره هممون به همون لحظه نگاه میکردیم نه ،! اینده هم برایمان پوچ بود اره یادم میاد برات

اس ام اس زدم عمو جون زندگی مثل گل یاپوچه باتوگله بی تو پوچه

وقتی توهم رفته بودی همه چیز پوچ بود

حتی وقتی به اینده فکر میکردیم میگفتیم نه نمیاد عمو رفت برای همیشه

اما کافی بود که فقط صبر میکردیم وما هم صبرکردیم

توهم اومدی با برنامه ای قشنگ و عالی و من نیز فهمیدم واقعا هیچ کدوم ازکارای

خدا بی حکمت نیست فقط کافیه که ما کمی صبر کنیم اونوقته که خدا بهترین ها

را در دستانمان قرار میدهد

 

 

 

  
نویسنده : . ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱٤
تگ ها : شبکه کودک


خواستگاری از ننه بلقیس

خواستگاری از ننه بلقیس

 یکی از شیرین ترین خاطراتش را نوشتم: عمو :ان زمانا که توی رادیو صدای ننه بلقیس را را تقلید میکردم ، یک روز قبل از شروع برنامه ی رادیویی ام ،یک دخترƒ خانمی به برنامه زنگ میزنند و با یکی از همکارانم صحبت می کنند و به همکارم میگوید که میخواهد با ننه بلقیس صحبت کنم. همکارم مرا صدا میکند تا به اتاق فرمان بروم و جریان را برای من تعریف میکند، من هم برای اینکه دل دختر خانم را نشکنم Y، با صدای ننه بلقیس شروع به صحبت میکنم. آن دختر خودش را معرفی می کند و به من میگوید: صدای شما خیلی شبیه مادربزرگ من که فوت کرده است وسپس گوشی تلفن را به پدربزرگش میدهد پدربزرگش هم مقداری با من صحبت میکند ('و دوباره گوشی را به نوه اش میدهد . نوه اش به من میگوید:میشه آدرس خونتون و شماره تلفونتونو به من بدهید تا با پدربزرگم خدمتتان بیاییم. من اولش دوهزاریم نیفتاد و گفتم: نه،راضی به زحمت شما نیستم و یه دفعه دختره گفت:یه لحظه گوشی،و با پدربزرگش شروع به حرف زدن کرد،O من هم با آنکه دختره گوشی را گرفته بود ولی صدای هردوتاشونو میشنیدم که دختره میگفت:بابابزرگ انگار خودشم حرفی نداره و راضیهK!ومن تازه اینجا بود که جریانو فهمیدم و دوهزاریم افتاد،مثل اینکه میخواستن

 

 

بیایند خواستگاریم . دختره دوباره با من شروع به حرف زدن کرد و گفت:پدربزرگم برای یک امر خیرمی خواهند بیایند خونتون. بعدش من به دختره گفتم:آخه من یه مشکلی دارم گفت: چه مشکلی؟ کورین؟ کچلین؟گفتم: نه. مشکل جسمی دارم. دختره گفت: نازایین؟؟!!گفتم: نه.گفت: پس چه مشکلی دارین؟گفتم : مشکل خاص ندارم ، فقط مرد هستم!!!!همون جا بودکه دیگه صدامو عوض کردم و با صدای خودم شروع به صحبت کردمJ_B.اون دختر خانم و پدربزرگش آنقدرخجالت کشیدند که خدا میدونه و بعدش کلی معذرت خواهی کردند و با من خداحافظی کردندIچند لحظه بعد دیدم که همه ی همکارانم دارند میخندندJ ، نگو همه شان صدای ما رو در حین صحبت میشنیدند.

 

  
نویسنده : ... ; ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱۳
تگ ها :


فراخوان مقاله نویسی با عنوان «عموپورنگ چه رنگیه؟»

با سلام:

سایت amoo.ir در نظر دارد مسابقه ی مقاله نویسی با عنوان «عموپورنگ چه رنگیه؟» برگزار کند.

آثار خود را میتوانید در قالب: متن ادبی ، طنز ، جمله ی کوتاه و شعر به آدرس mosabegheh@amoo.ir ارسال فرمایید.

مهلت ارسال آثار 25 شهریورماه 87.

از نفرات اول تا سوم تقدیر ویژه ای به عمل می آید.

 

لطفا این پیام را برای 10نفر از دوستان خود بفرستید. 

 

  
نویسنده : ع ; ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱٢


مصاحبه ای قدیمی اما جالب از عموپورنگ

«گفتگویی با عموپورنگ»

 

 

 

××عاشق بچه ها هستم××

 

اشاره :

داریوش فرضیایی یا همان عموپورنگ بچه ها ، آنقدر صمیمی و دوست داشتنی است که در اولین برخورد مجذوب او می شوی . او نه اهل تعارف و کلاس گذاشتن است ونه از ادا واطوارهای حرفه ای خوشش می آید . او عاشق بچه ها و مردم است و می گوید: اگر بچه ها روزی مرا دوست نداشته باشند، نمی دانم چه بلایی به سرم می آید . داریوش از جنجال گریزان است و دوست دارد در فضایی آرام کارش را به نحو احسن انجام دهد .

حضور او در برنامه های مخصوص کودکان و برای  بر و بچه های این دیار غنیمتی است که باید قدرش را دانست

 

 

 

عموپورنگ خودش  را چگونه معرفی می کند ؟

متولد  1/5/1352 ، مجرد وفارغ التحصیل گرافیک .

چطور شدی عموپورنگ ؟

اسم مستعار هنری ام است . سال 78 برنامه ای در تلویزیون داشتم با عنوان تورنگ و پورنگ که دوتا عروسک بودند. از همان جا نام پورنگ برایم جان گرفت .

کارت را با تلویزیون ازچه زمانی شروع کردی ؟

با صدا و سیما از سال 73

از همان اول مجری بودی ؟

نه ، اول گزارشگر بعد بازیگر مجموعه های رادیویی و بعد تلویزیون .

خودت از تماشای کارتن لذت می بری ؟

مگر می شود کارتن دید و لذت نبرد .

در کودکی از کدام کارتنها خوشت می آمد ؟

گوریل انگوری ، سندباد و یوگی و دوستان.

احساست نسبت به بچه ها چگونه است ؟

سعی ام بر این است کهاز تجلی روح و پاکی های کودکانه همیشه در وجودم جاری باشد. هر چقدر با شناخت و صمیمیت وارد دنیای کودکان شوید، مسلما ارتباط با آنها تنگاتنگ و نشاط آورتر خواهد بود. کودک و نوجوان تشنه صداقت، یکرنگی و سادگی است و اگر این خصوصیات را از کسی ببینند دیگر دست از سرش برنمی دارند. من با آنکه سالهاست سن و سالم از کودکی فاصله گرفته ، اما تلاشم این بوده که پاکی ها و نشاط و سلامت کودکی را در روح و روان خود حفظ کنم تا بیشتر بتوانم با صداقت مانوس شده و در گفتارم سلامت و در رفتارم سادگی حفظ شود.

شما + تلویزیون چه می شود؟

من اگر هم محبوبیتی نزد بجه ها و مردم دارم ، مدیون تلویزیون هستم.

می گویند گفتگو و همصحبتی با بچه ها نوعی ثواب است ، تو چه فکر می کنی؟

بچه ها چون از معصیت و گناه دورند، نقطه ای از وصالند. وصل کننده ما به خوبی ها و اصا لتها و آرمانی شدن و این یعنی زیباترین نیایش .

برای اجرای این گونه برنامه ها چگونه و از چه روشی استفاده می کنی ؟

برای اجرای برنامه های کودکان باید از زاویه و دریچه نگاه آنان به مسائل نگریست . صداقت تمام و احساس نزدیکی کردن با بچه ها ، در اجرا بسیار تأثیر گذار است  و اینکه هر چقدر با کودک همسان و همطراز باشی او با تو همراه تر خواهد بود.

عموپورنگ، تو کی می خواهی بزرگ شوی ؟

شما هم حرف مادرم را می زنید که مدیون محبتها و نگاه های عاشقانه اویم . او گاهی اوقات به من می گوید ، پس تو کی می خواهی بزرگ شوی ؟ کی می خواهی دست از سر دنیای کودکی برداری بچه کوچولو ؟

خودت چه حسی داری ؟

من عاشق بچه ها و اسباب بازی های آنها و دنیایشان  هستم. وقتی آدم حس می کند با پاک ترین و نجیب ترین موجودات حشر و نشر دارد بر خود می بالد.

بچه که بودی شیطنت هم می کردی ؟

بله ، زیاد . یک بار افتادم توی حوض خانه مان . عاشق نشستن لب حوض بودم.

پس زیاد اهل درس خواندن نبودی ؟

اتفاقا بر عکس ، با همه شیطنت ها ، خجالتی و درسخوان بودم .

در زندگی شخصی ات چقدر شاد و پر نشاط هستی ؟

با آنکه من هم چون دیگران درگیر زندگی ماشینی هستم اما شادی ونشاط جوهره زندگی من است .

بازیگوش هم هستی ؟

در منزل بله . در ضمن بنویسید که من خواننده نیستم ولی برای بچه ها خواندن را دوست دارم.

آرزویی که دوست داری آن را یک بار تجربه کنی ؟

دوباره به دوران کودکی ام برگردم .

دروغ تو را یاد چه می اندازد ؟

یاد دماغ دراز پینوکیو.

خوشبختی را در چه می دانی ؟

روح و جانی سالم ، اندیشه ای پاک و همه را دوست داشتن .

شادی بچه ها تو را یاد چه می اندازد ؟

شکفن گلها و رویش درختان .

دوست داشتی به چه چیز زودتر دست پیدا می کردی ؟

به اینکه زود تر از اینها برای بچه ها  برنامه اجرا می کردم. اما سعی می کنم جبران مافات کنم و از کمترین فرصت بیشترین بهره برداری را بکنم تا به بچه ها نز دیکتر شوم.

در حال حاضر ما بچه های  باهوشی داریم که برای آنها برنامه جرا کردن کار ساده ای نیست ، نیازهای آنان را چگونه در برنامه برآورده می کنی ؟

 

همان طور که شما متذکر شدید بچه های حال حاضر با بچه های ده سال قبل  خیلی فرق دارند. کودکی که با شرایط روز جامعه و کامپیوتر و... سروکار دارد به برنامه ای دل می بندد که پویایی او را رقم بزند و من خود در نوع اجرا به این اوامل اهمیت می دهم. سعی من همیشه این بوده که لذتی که بچه ها  از اجرای من می برند ، کمتر از تماشای کارتون برای آنها نباشد .

دقیقا درست می گویی. ما خودمان در فامیل کودکی داریم که کمتر حرف پدر و مادرش را گوش می دهد. اما آنها (پدر و مادرش) از نام تو استفاده می کنند و می گویند اگر حرف ما را گوش ندهی تلفن میزنیم به عموپورنگ  و می گوییم که تو پسر بد و حرف گوش نکنی هستی و او چون به تو علاقه دارد ، حرف آنها را می پذیرد و این برای اجرای تو امتیاز کمی نیست . اینکه بچه ها قبول کرده اند که داریوش فرضیایی عموی آنهاست ، آن هم عمویی پر رنگ و لعاب و شاد و رنگین کمانی.

شما لطف دارید و مرا شر منده می کنید . همین که توانسته ام از جنس بچه ها باشم و همان طور که من آنها را دوست دارم ، آنها هم مرا دوست دارند، این را از لطف و عنایت پروردگارم می دانم و تلاشی که خود در این راه می کنم .

دو مساله در نوع اجرا و کارهایت نمودی عینی ، مملوس و چشمگیر دارد و این دو مساله بیشتر بچه ها را درگیر تماشای کارهایت می کند : یکی شخصیت سازی است و دیگری بداهه گویی.

شخصیت سازی یکی از راههای آموزش غیر مستقیم به کودک است . مثلا شخصیت گلی جان که با لهجه شمالی حرف می زند ، بچه ها آنقدر با آن ارتباط برفرار کرده اند که گاه حرفهای او برای بچه ها از حرف های من دلنشین تر و بامزه تر و مقبول تر است و جالب تر اینکه بچه های پسر او را پسر می دانند و دختر ها او را دختر . با شخصیت سازی ذهن کودک را باید درگیر مسائل کرد و در همان میان نکته ای که لازم است به او منتقل شود ، انتقال یابد . گاه برای تفهیم یک مساله آموزشی لازم است همانند یک الگو رفتار نکرد ، چرا که وقتی در هر مساله ای بخواهی به کودک بگویی من الگوی تو هستم فهم و شعور او را نادیده گرفته ای . گاه با گرفتن نادرست قاشق در دست و یا برعکس مسواک زدن او خودش همه چیز را می فهمد و برای شما روش درست را توضیح می دهد و می شود الگوی شما . این برای کودک یک اتفاق شیرین و جذاب است . احساسی که ساعتها در و جود او جریان دارد .

ازدواج نکرده ای به فکرش هم نیستی؟

سرم خیلی شلوغ است . اگر شرایطش پیش بیاید این اتفاق در زندگی ام خواهد افتاد. دوست دارم همسرم مؤمن، با اعتقاد و از درک و شعور بالایی برخوردار باشد و مرا به خاطر خودم دوست داشته باشد، همین !

خودت از چیزی نمی ترسی؟

چرا از سوسک می ترسم. البته من و بچه ها یاد گرفته ایم  از دروغ ، پدر و مادر اذیت کردن و شلخته بودن هم بترسیم.

چه وقت از دست خودت عصبانی می شوی ؟

وقتی خودم نباشم .

اگر دچار بیماری فراموشی شوی چه می کنی؟

شما چهره تان آشناست ، اینجا چه می کنید، من اینجا چه می کنم ؟ یه روز یه آدمی که دچار فراموشی شده بود نزد پزشک می رود. به دکتر می گوید: آقای دکتر من دچار فرا موشی شده ام . دکتر می گوید: از کی؟ او می گوید: چی رو از کی ؟

خودت را در یک جمله تعریف کن.

دلرحم ، دارای اعتماد به نفس و کمی هم دوست داشتنی !

الگوی تو کیست ؟

حضرت علی« ع»

از اینکه محبوب بچه ها هستی چه حسی داری ؟

محبوب بودن و در قلب بچه ها جا باز کردن لطفی دو چندان دارد چرا که انسان محبوب دل آدمهایی که بی گناه و پاکند باشد، ماندگاری اش تثبیت شده و این هم یکی از الطاف و عنایتهای خدا به این بنده حقیر است .

بزرگترین نعمتی که خدا به تو داده ؟

سلامتی و وجود مقدس مادرم.

زندگی را در یک جمله تعریف کن .

عاشق باشید و عشق بورزیذ و دوست بدارید تا شما را دوست بدارند.

عشق چه رنگی است ؟

سبز.

زندگی چه رنگی است ؟

آبی.

فکر می کنی در  50-40 سالگی هم همین گونه باشی ، شیطان و عاشق کودکی ؟

سن انسان هر چه بالاتر می رود و به  60-50 می رسد، آدم بچه تر و به دنیای کودکان نزدیکتر می شود .

در کدام محله تهران زندگی می کنی ؟

پیروزی.

بیشتر چه نوع کتابهایی مطالعه می کنی ؟

روان شناسی ، رمان وگاهی اوقات هم شعر .

بدترین نمره ای که در زمان تحصیل گرفتی ؟

14 .

تکه کلامت چیست ؟

پسرم ، دخترم ، قربونت برم .

اگر به تو بگویند یک جمله بگو و با دنیای مجری گری و اجرای برنامه خداحافظی کن ، چه می گویی ؟

بچه ها هیچ وقت فراموشتان نمی کنم و تو را به خدا فراموشم نکنید .

قشنگ ترین دیالوگ زندگی ؟

دوستت دارم ، در قلب منی .

اگر تو را در یک جزیره تک و تنها رها کنند ، چه می کنی ؟

به خدا گریه می کنم و توی سرم می زنم .

تا حالا خوابی دیده ای که در بیداری تعبیر و اتفاق افتاده باشد ؟

بله ، همین دو هفته پیش ، خواب دیدم با قیچی مشغول کوتاه کردن پر و بال پرنده ای هستم ، فردای آن روز ، شرایطی پیش آمد که موهای دوستم را کوتاه کردم .

دوست داری چند سال عمر کنی ؟

تا موقعی که موجب دردسر برای دیگران نباشم و به قول خودم نفسم بالا و پایین بیاید .

اگر ازدواج کنی ، دوست داری چند فرزند داشته باشی ؟

با این شرایط فقط یک دختر با نام « دریا »

چند برادر و خواهرید و تو فرزند چندم خانواده هستی ؟

همین قدر بگویم که یکی مونده به آخر ، چهارتا مونده به اول ، پیدا کنید پرتقال فروش را !

مهمترین سوالی که دوست داری از خودت بکنی ؟

تو چته؟! و هنوز جوابش را پیدا نکرده ام .

فکر می کنی اگر یک کاریکاتوریست بخواهد چهره ات را طراحی کند در کدام عضو صورتت غلو می کند ؟

مطمئنم دماغ بنده را شصت ماغ می کشد ، شک نکنید .

وقتی دلت خیلی تنگ می شود ، چکار می کنی ؟

یا گریه می کنم ، یا موسیقی گوش می دهم و یا قدم می زنم .

بهترین هدیه ای که آدم می تواند به بقیه بدهد ؟

لبخند .

بهترین آرزویت چیست ؟

بچه بمانم .

فکر می کنی شبیه چه میوه ای هستی ؟

هویج !

اگر بخواهی به موضوعی اعتراف کنی ؟

به  خدا من خیلی بی ریا هستم ، شاید قیافه ام ان طور نشان ندهد ولی خیلی بی ریا و احساساتی هستم.

سخت ترین تنبیهی که در دوران مدرسه شده ای ؟

در دوران تحصیل چند روز از دیدن ناظم مدرسه که خیلی دوستش داشتم محروم شدم و بدون اینکه به من بگوید یک هفته به مرخصی رفته بود و من به همین دلیل چند روز سخت مریض شدم اسمش ر...م است . جالب اینکه در حال حاضر همکارم است .

وقتی نام پلنگ صورتی به گوش ات می خورد یاد چه می افتی ؟

یاد اتفاقات خنده دار مربوط به خودم که شبیه اوست.

پنج واژه مقدس برای تو ؟

عشق ، خدا ، صداقت ، دوستی و مادر .

وقتی ده سالت بود دوست داشتی چه کاره شوی ؟

بازیگر و خواننده .

یک لطیفه برای بچه ها تعریف کن ؟

یه روز معلم از جمشید می پرسد: من میروم ، تو میروی ، او میرود چه زمانیه ؟جمشید جواب میدهد: آقا اجازه زمان زنگ تفریحه !

نزدیکترین دوست تو؟

به او می گویند بهروز ! حالا واقعا نمی دانم بهروزه یا...

سخت ترین سوال این مصاحبه ؟

سوالهای سختی نبود  ، جوابهایش سخت بود .

و حرف آخر ؟

بچه ها دوستتان دارم ، قربانتان بروم و اینکه واقعا از گفتگو با «روزهای زندگی»لذت بردم .

مصاحبه برای نوروز٨٣ در مجله روزهای زندگی

  
نویسنده : ع ; ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱۱


پوستری از عموپورنگ

 پوستر با کیفت بالا (کلیک کنید)

  
نویسنده : ع ; ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۸


اولین سلام

به نام نامی یار چشمه ی نور

دوستان آل رسول

 

 

 

 

 

اولین سلام

 

  

معمولا سلام میکنم ومیگذرم.

 

خیلی وقت ها سلام که میکنم می ایستم وناخودآگاه لبخندی روی لب هایم می نشیند

 

وحال واحوال دوستم را جویامیشوم.

 

این سلام باسلام های دیگرم متفاوت است...

 

این اولین سلام است...

 

سلامی است به مهربانترین عموی دنیا....

 

سلامی است به شما فرزندان ایران زمین....

 

دوست دارم این سلام را همیشه تکرار کنم..

.

دوست دارم سلام کنم وبمانم...

 

بمانم و بگویم وبشنوم ولذت ببرم,واین لحظه هارا تا جایی که میشود طول بدهم...

 

 

معمولا صدایی میشنوم....

سلام میکند جواب سلامش را میدهم...شایدبی آنکه ببینمش.

خیلی وقت ها که دوست عزیزی سلام میکند بی اختیار نگاهم به سمت او می چرخد انگار نمی توانم بی آنکه او را ببینم جواب سلامش را بدهم...

اما سلامی هست که دوست دارم احساسش کنم...

سلامی که با آن حضوری را حس کنم...

صدای بی صدایی را بشنوم که فکرمیکنم فضای وجود بعضی ها را پر می کند..

.دوست دارم من هم به آن حلقه وارد شوم..

.وجودم را به آن فضا گره بزنم وسلام را حس کنم...

سلام رابشنوم...سلام را ببینم...

فکر کنم اگر این اتفاق بیفتد تمام وجودم نگاه میشود...تمام تنم گوش میشود تاسلام رابشنود...تاباسلام زنده شود وزندگی کند...

فکرمیکنم اگر این اتفاق بیفتد تمام تنم زبان میشود...تاشاید بتواند جواب بدهد...جواب سلامی که دوست دارم بشنوم...جواب سلامی که دوست دارم حسش کنم...

 

 

 

 

 

 

امیدوارم که من هم بتوانم وظیفه ام را به نحو احسن بعنوان یکی از نویسندگان این وبلاگ مثل بقیه دوستان انجام دهم...

تا اولین سلامم آخرین سلام نباشد...

امیدوارم که بتوانم تکرارش کنم وبمانم...

بمانم و بگویم وبشنوم ولذت ببرم,واین لحظه هارا تا جایی که میشود طول بدهم...

 

پس منتظرجواب سلام های قشنگ شماعزیزان می مانم...

 

 

 

 

عموپورنگ عزیز امیدوارم که یکروز بتوانیم جواب آن همه لطف ومحبتتان را بدهیم...

 

    

ازاین پس من هم میخواهم اینجابنویسم

 

برای شماعموی مهربانم

شماییکه نگاهمان را به دنیا عوض کردید...شماییکه قلبمان باحرفهایتان می تپد. شماییکه نفسمان با یادتان کشیده می شود .

 

برای

 شمایی که درس مهربانی وصداقت رابهمان یاد دادید....

 

شمایی که گفتید دنیا چه رنگی است....

 

آدمهایش چه رنگی است....

 

آسمانش چه رنگی است...

 

شمایی که بهمان یاددادید چطوربه خوبیهاوبدیها نگاه کنیم....

 

چطور به آدما خوبی کنیم....

 

دل کسی را نشکنیم ....

 

 

 

.

.

به حقوق دیگران احترام بذارم

 

.

ومهمترازهمه اینکه :

هیچوقت پاکی وصداقت دنیای کودکی مان را فراموش نکنیم...

 

 

 

 

 

عموجان خیلی دوستتان داریم و جای شما در قلبمان به وسعت آسمان آبی بی کران و خورشید بی غروب است......

 

 

 

بله....

7سال است که عموی مهربانی داریم....

 

7سال است که یک راهنماومعلم دلسوز داریم....

 

 

وحالاخداروهزارمرتبه شکرمیکنیم

بخاطرداشتن چنین عموی مهربان....

 

 

 

 

 

 

 

عموجان

می دانیم که باهمه مهربانی و حتی درمقابل آنانکه به تو بدی کرده اند .بازهم طعم دوستی وخوبی را به آنها چشاندی...

 

 

می دانیم که دوست داری همه جا خوبی وزیبایی ومهربانی بپراکنی...

 

دوست داری کودکان از بدی دور شوند وبه خوبیهای الهی پناه بیاورند....

 

می دانیم که دوست داشتن را دوست داری.مهربانی ومحبت را دوست داری.

 

 

 

 

دوستت داریم به اندازه تمام پاکی ها وصداقت های کودکی که یادمان دادی هیچوقت از آن دور نشویم...

 

 

 

 

 

 این هم چندتاعکس هدیه من به شمادر اولین آپ

امیدوارم خوشتون بیاد

 

 

 

 

 

 

باآرزوی سلامتی برای شماعزیزان

التماس دعا

خدایارونگهدارتان

 

برای دیدن بقیه عکسهابه ادامه مطلب مراجعه فرمایید

ادامه مطلب   
نویسنده : رامیناسادات حسینی ; ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٧
تگ ها :


 

به نام خالق زیبایی ها

 

این اولین آپ من هست و خوشحالم که منم عضو شدم

 

امیدوارم که بتونم آپ های قشنگی بکنم پس تا یک

 

آپ قشنگ

 

دست علی یارتون    خدا نگه دارتون

  
نویسنده : مریم , محیوش ; ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٦
تگ ها :


منم اومدم

سلام

منم نویسنده اینجا شدم

www.arefeh154.blogfa.com

www.arefeh154.persianblog.ir

www.delesoorati.persianblog.ir

عارفه موذنی

  
نویسنده : ع ; ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٥
تگ ها :


مصاحبه عموپورنگ با مجله راه زندگی(شهریور ماه)

مصاحبه مجله راه زندگی با عموپورنگ (شهریور ماه)

 

سلام دوباره عموپورنگ به بچه ها......

 

رروز سه شنبه اول مرداد سال 87 خانه فرهنگ فدک میزبان کودکان و نوجوانانی بود که به اشتیاق دیدار با عموپورنگشان از نقاط مختلف تهران و حتی شهرستانها گردهم جمع امده بودند تا تولد35 سالگی وی را تبریک بگویند.این مراسم که از ساعت4:30تا6:30ادامه پیدا کرد غیر از تولد عموپورنگ بهانه دیگری نیزداشت.افتتاح سایت عموپورنگ به نشانی www.amoo.ir در این مراسم که یار کوچولو وهمراه همیشگی عموپورنگ یعنی امیرمحمدهم حضور داشت وغرق در شیطنت های کودکی اش بود.سرودها وترانه های مختلفی را خواندن که بچه ها از شدت ذوق به وجد امده بودن.بادکنکهای رنگی وجمله عموپورنگ تولدت مبارک هم در دستان میهمانان کوچک این مراسم بود جلوه زیبایی به سالن بخشیده بود.فرصتی پیش امد تا با داریوش فرضیایی که روز تولدش سرتاپا ابی پوشیده بود گفتگو کنیم که از نظر میگذرانید:

 

چطور شد که امسال به فکر جشن تولد افتادین؟

این مراسم هم به بهانه جشن تولد من بود وهم راه اندازی سایت عموپورنگ.بنابراین جشن گرفتیم تا هم برای خودمون خاطره بشه هم برای بچه ها.

عموپورنگ چند ساله شد؟

هجده ساله(باخنده)

داریوش فرضیایی چطور؟

اونکه پانزده سالشه(باخنده)

عموپورنگ کی قراره که بزرگ بشه واز عالم کودکی در بیاد؟

شماهم که حرف مادرم رو میزنید! اونم که-الهی قربونش برم-دائم میگه کی قراره دست از این دنیای کودکی ات برداری!

ارزوی عموپورنگ در روز تولدش؟

ارزوی من فقط سلامتی برای همه بچه ها وبعد برای خودمه.

عموپورنگ در برنامه جدید چه حرفی برای گفتن داره؟

ان شاالله قراره اتفاقات تازه ای بیفته .چه در روند اجرا وچه در روند فرمت برنامه ها.درکل قراره تحولات عظیمی در برنامه های کودک بوجود بیاد.

امیرمحمد هم متحول شده؟

امیرمحمد بچه است .باید بچگی کند .اما سعی کردیم از قابلیتهاش در زمینه اجرا وبازیگری به گونه ای دیگر استفاده کنیم.

شایعه بود که عموپورنگ ممنوع التصویر شده!!

برای من شایعه مهم نیست.مهم اینه که با یه برنامه بهتر بیام که مستلزم این بود مدتی وقفه بیفته تاهم از نظر فکری وهم به لحاظ ساختار یه تغییری ایجاد کنیم.

مدتی که نبودین دلتون چقدر برای بچه ها تنگ شده بود؟

خیلی زیاد ولی مهمتر از دلتنگی دغدغه داشتن یه برنامه خوب رو داشتم.دراین مدت هم تحقیق ومطالعه کردم.تا با یه طرح جدید بیام.

در این مدت وقتی بچه ها شمارو میدیدن بهتون چی میگفتن؟

میگفتن برگرد بیا.دلمون تنگ شده .اصلا برنامه جدید می خواهیم.

وشما در جواب چی می گفتی؟

میگفتم:بچه ها منم دلم تنگ شده اما نمیشه.اگه من همیشه روی انتن باشم مثل خاله های مهدکودک هامیشم که همیشه هستن.باید با یه حرف تازه بیام.

اتفاقا خوبه که شماهم معتقدین که برنامه های کودک یکنواخت شدن وبچه ها دیگه رغبت نمیکنن برنامه هارو دنبال کنن!

من خودم عاشق تحولم.این یکنواختی وعدم تغییر هم که شما بهش اشاره کردین متاسفانه وجود داره ولی منوط براینکه تصمیمات بهتری از ناحیه مسولین گرفته بشه.مثل همین طرح جدیدی که ما به شبکه ارائه دادیم وتایید شد.البته خیلی هم بد نیستن ها!

اگه خودتون کودک بودین برنامه های کودک رو میدیدن؟

بله من کارتون سندباد رو خیلی دوست دارم.

منظورم نوع اجرای مجریان برنامه کودک است!

من اجرای خانم رضایی رو خیلی دوست داشتم.هنوز هم اجراشون رو دوست دارم واگه برنامه داشته باشن تماشا میکنم.

از کار ما بچه ها وبرای بچه ها خسته نشدین؟

از بچه ها نه هیچ وقت خسته نمیشم.اما از سردرگمی که بعضی وقتها در کار پیش میاد خسته میشم.وگرنه کار کردن با بچه ها برای من عشقه.....

فکر نمیکنین دارین یه کمی اغراق میکنین؟حتی پدرمادرها هم گاهی از بچه ها خسته میشن!!

این مدتی که نبودم واز بچه ها فاصله داشتم به این نتیجه رسیدم که این خستگی کار خیلی بهتر از بیکاریه و رفتن توی فکرهای مادی وروزمره.بنابراین سختی و خستگی اش به مراتب بهتر از کارهای دیگه است.

اگه روزی از این حرفه خسته بشین چیکار میکنین؟

اگه یه روز خسته بشم فقط میرم سراغ طبیعت وگل وگیاه.

یعنی باغداری میکنین واز بچه ها به کلی فاصله میگیرین؟

خب گلها هم مثل بچه های ادم میمونن .من تازگی ها به باغ یکی از دوستانم رفته بودم واونجا دیدم که با چه عشقی وچه سلیقه ای از گلها وگیاهان مراقبت میکنه.درست مثل پدرمادرها برای بچه هاشون.

راستی شنیده بودیم عموپورنگ ازدواج کرده!

شایعه است اما همه واقعیت ها از شایعه شروع میشه(باخنده)

پس ازدواج کردین؟

نه بابا ! به خدا ازدواج نکردم.اما نمیدونم این مسائل خصوصی چرا اینقدر برای مردم مهمه.به نظر من مسائل مهمتر از ازدواج من هم وجود داره.

شما وقتی این شغل رو انتخاب کردید باید بدونید که مسائل شخصی وشغلی تون باهم تلفیق میشه!

بله.اما همین جا از طریق مجله شما من رسما اعلام میکنم که عموپورنگ ازدواج نکرده ودراین شرایط هم قصد نداره فعلا ازدواج کنه.

منظورتون کدوم شرایطه؟

من الان تمام فکرم به برنامه جدیده وفعلا نمیخوام به ازدواج فکر کنم خیلی زوده.

حرف اخر عموپورنگ به بچه ها.....

برای من دعا کنید چون خیلی نیازمند  به دعای شما کوچولوهای معصوم هستم .امیدوارم خدا هم به شما هم به خانواده هاتون سلامتی بده.

 

بعد از گفتگو با عموپورنگ وی روی صحنه رفت و با تشویق بسیاری از طرف بچه ها وخانواده هایشنا روبرو شد.بچه هایی که به عنوان هدیه تولد به عموپورنگ برایش نقاشی کشیده بودند که به قید قرعه به تعدادی از انها هدیه ای داده شد.سپس عموپورنگ به همراه امیر محمد سرود بیا تا بریم را خواندند وبازهم بچه هارو به وجد اوردند. این مراسم بهانه ای بود برای سلام دوباره عموپورنگ به بچه ها......

 

 

 

 

  
نویسنده : زهرا جعفرزادگان ; ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٥
تگ ها :


شبکه کودک پورنگ

 

سریال زیبای امر...قمر ...ثمر....

پیامهای باز اموزی

  
نویسنده : ... ; ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱