عمو پورنگ ( داريوش فرضيايي )

وبلاگ گروهی از علاقمندان عمو پورنگ ( داریوش فرضیایی )

توآمدی...تورفتی...

 

....

آزارم می دادی... خیلی بیش از آنچه خودتصور کنی... می خواستم هرچه زودتر از شرِّ تو راحت شوم... دیگر طاقت این همه درد روحی را نداشتم... تو داشتی همچون خوره ذره ذره ی وجودم را از من می گرفتم... من تورا در درون خود پروراندم... من خودم تو را بزرگ کردم... اما چیزی مرا از آمدن تو باز می داشت و آن این جمله بود"اگر تو بیایی و من نتوانم تورا به آرزوها واهدافی که خود در ذهن آفریده ام نرسانم چه خواهدشد؟"... اگر نتوانم از عهده ی تو برآیم چه می شود؟... اگر تورا میان راه رها کنم چه برسر تو می آید؟... تویی که من به اندازه ی خودم دوستت می دارم... می ترسیدم... می ترسیدم که توبیایی ومن وسط راه جا بزنم!...

اما تو...تو در دومین روز ازدومین فصل سال1389 از قلم من بوجود آمدی ومن چه خوشحال از آمدن تو... تویی که من تورا باتوجه از آنچه که از داریوش فرضیایی می شناختم آفریدم... توداریوشی هستی که شبیه به داریوش فرضیایی ای اما از وجود من برخواسته ای... تو روحت آمیخته با روح من شده... روزها گذشت و من رفته رفته باتو یکی شدم... یک روح در دو کالبد جسم، من اینجا و تو درذهن و درمیان کاغذ های من... چقدر اذیت می کردی... وقت و بی وقت به خلوتگاهم می آمدی که من به تو ذره ای اهمیت نشان دهد... من باتو عجین شده بودم... هنگامی که لابه لای دستخط من می گریستی من آن چنان باتو گریه می کردم که گویی این اتفاقات مالِ من بوده نه تو... تو می خندیدی ومن تاآخر روز سرحال بودم... همان دردی که سراغ تو می آمد بی کم وکاست به من نیز منتقل می شد... ومن آن چنان تو را باورکرده بودم که انگار همه چیز حقیقت بود و شاید هم حقیقت بود در ذهن من...

چقدر در میان راه سرد شدم...اما...اما خاموش نشدم...

شاید اگر الهام باشوق وذوق به نوشته هایم گوش نمی داد ، بیخیال تو می شدم... اگر لحظه لحظه تشویقم نمی کرد شاید سرنوشتت بی پایان می ماند...

و آن روز18تیرماه 1389 دقیقابعد از 3ماه و 16 روز پرونده ات به پایان رسید ومن باچه سختی با تو خداحافظی کردم.

چقدر سخت بود جداکردن تواز خودم... مگر می شود انسان چیزی را که با روحش آمیخته شده ازخود جداکند؟...نه! داریوشِ منlove struck...شخصیت داستانِ من... من تورا هرگز از خودجدانکرده ام...تو... خاطراتت...خنده هایت...گریه هایت...تنهایی هات ودرد هایت همه وهمه تا ابد بامن همراه خواهد بود ومن اعتراف می کنم که از توهزاران چیز یادگرفتم.

 


 

 توضیح: می دونم شاید درست حسابی متوجه قضیه نشدید اما دلم می خواد برداشت هاتون از چیزهایی که بالا گفتم رو توی نظرات بگید .حتما توی پست های بعدی توضیحات بیشتری می دم.(منتظرگفته هاتون هستم)

 

  
نویسنده : . ; ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢۳


بعد از مدتی

سلام به همگی

الان زمانیه که هممون دوباره و برای چندمین بار منتظریم.

منتظر دوباره دیدن عمو توی صفحه تلویزیون.


قدیم ندیما این موقع ها که میشد یکی دوتا مجله در میومدن، روی جلدشون عکس عمو رو میزدن، و بعد با عمو مصاحبه میکردن و درباره برنامه جدیدش میپرسیدن.

اما تا الان که همچین اتفاقی نیفتاده.

و ما همچنان منتظریم.

خوشحالم که حداقل واسه اینبار یه شایعه ساخته نشد واسه عمو. مثلا اینکه دوباره یکی زنگ زده و یه چیزی گفته و برنامشون تعطیل شده. یا اینکه اتفاقی واسه عمو افتاده، یا همه شایعه های دروغی و بی معنی دیگه.

نمیدونم چرا اینجوریه؟

چرا فقط با عمو اینقدر راحت بی ادبانه و آزار دهنده حرف میزنن؟ چی باعث میشه که آدما به خودشون اجازه همچین کارایی رو میدن؟

آخه مگه عموی بیچاره چه بدی ای در حقشون کرده؟ مگه این نیست که بنده خدا داره کار خودشو میکنه؟ پس چرا بعضیها نمیتونن کار خودشونو بکنن و برن پیش کسایی که دوسشون دارن؟ برن پیش اونا و هر چقدر دوست دارن ازشون تعریف کنن تا شاید آروم بگیرن... خوب گفتن و تعریف کردن بهتر از ابراز نفرت کردن نیست؟

  
نویسنده : زینب ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٧