عمو پورنگ ( داريوش فرضيايي )

وبلاگ گروهی از علاقمندان عمو پورنگ ( داریوش فرضیایی )

بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران....کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران

به نام خداوند بخشنده مهربان

 

باز هم به اول نقطه اغاز رسیدم انجا که قلم میماند که یک راه نامتناهی را چگونه اغاز کند و بعد از نام خدا چه کسی را قهرمان قصه ها کند..

اما این بار مینویسم نه از اغاز و نه از پایان من از همه لحظه هایی یاد خواهم کرد

که او با چشمانی نگران نرگسان در راه و دستانی پر از ترنم باران برای غنچه های

اقاقیا محبت را زمزمه کرد

میخواهم باز هم از او بنویسم...

هر سال یک (سین) و هفت بهار و هفت سین

۷ بهار پیاپی بهار را به خانه هایمان اوردی و هفت سین دلمان را کامل کردی

۷ بهار را با وجودت گلباران کردی ماهی سفر هایمان شدی و زندگی دوباره را

به دلهای خسته نسل انسانهای اهنی هدیه دادی

۷ سال را برایمان بهار کردی با تو بود که هر روز برایمان عید بود

۷ سال با تو خندیدیم با تو گریستیم با تو بودیم با تو راه رفتیم با تو خواستیم

با تو رفتیم و با تو ماندیم...

چه قدر قشنگ بود روز اول سال که بی صبرانه منتظر شنیدن این نوا از شما بودیم:

تیک تیک تیک تیک تیک تیک اغاز سال١٣٨١.٨٢.٨٣.٨۴.٨۵.٨۶.٨٧

مبارک ...هوراااااا

عادت کرده بودیم.....شاید فراتر از یک عادت...میخواستیم که تو باشی...

۷ سال پیش من فقط من بودم...دوستان من هم فقط من بودند عمو تو امدی و

همه من ها را ما کردی

اردک تنهای دریاچه نقره ای را با لک لک اسمان ابی اشتی دادی

یادمه یه روزی یه جایی نوشته بودی:

بچه های عزیزم قربون چشاتون برم نگران من نباشید ایام عید با برنامه های شادتر

مهمون شما هستم در سته این روزها خیلی از مشکلات متحمل شدم

اما به خودم قول دادم هرگز شما رو تنها نزارم

..

اما من حالا نگرانتر از همیشه برای رسیدن باران دعا میکنم تا شاید باز هم بیایی و بگویی:

ای مژده مژده مژده......عید و وقت و شادی

عمو تو بودی که هر سال با قلب اسمانیت دلهایمان را ابی میکردی

....

در بحرانی ترین لحظات زندگیت خندیدی و نگذاشتی هیچ کس از ریزش ابر های دلت

با خبر شود و خودت چتر تنهاییت را باز کردی تا امروز کودک بیمار با تو بخندد و

فردا با لبی خندان راهی دیار ابدی شود

تو خندیدی تا سجاد  و سجاد ها با تو بخندند

تو خندیدی تا شاید سجاد و سجادها فراموش کنند دیگر نمتوانند در کنار اغوش گرم

خانواده پا به پای تو بخندند

تو خندیدی زهرا و زهرا ها با تو بخندند و فراموش کنند در این دنیا با ۷ میلیارد ادم

تنها تر از تنهایند

تو خندیدی تا عسل و عسل ها بخندند و بدانند که جای خالیشان تا ابد خالی میماند

تو خندیدی تا فراموش کنیم غم از دست دادن عزیز را....

تو خندیدی تا بگویی این روزها باز هم هستند کسانی چون تو با همه

درد ها و مشکلات بخندند و زندگی را به ارمغان بیاورند

.....

لحظه به لحظه این ۷ سال را برایمان خاطره انگیز کردی:

اهای گیله مردان اهای گیله مردان.....شیمی دستای مهربان بنازم

امر کار افتخاره....پشت سر من میخاره....

از این شعر گیلکی گرفته که قدمت ۷ ساله داره تااااااااااااا...

تا اون صدای ماندگار..گلیجان...با اون لهجه شیرین شمالی ...که ما رو با خودش به دریا میبرد

یه روز باغبون میشد و گل میکاشت...فردا ارایشگرو خیاط....

یه روز باهاتون قهر میکرد و فردا اشتی..عمو137

گل انوش برادرش....

و یا نه گلنار و حسنی ....بعد سفر به یاد ماندنی شما به اصفهان و استقبال بی نظیر ازشما

یادو خاطره سطر سطر نامه نرسیده به سجاد

یاد و خاطره مهمانهای کوچولوی برنامتون

یاد و خاطره اون طفل نابینا که هرگز شور و ذوقشو برای حضور در برنامتون فراموشعمو157

نمیکنم

اقا تمشکی و مزاحمتهای گاه و بی گاهش....خانوم دکتر و توصیه های پزشکیش

ببلی و حسودیاش....

دکورهای رنگارنگ و جذاب....

اومدن امیر و شیطنتهای بامزش که برنامه رو به مراتب شیرین و شیرین تر کردعمو137

تکیه کلامهای امیر(غیبت میکنی؟)....

رفتن شما به سفر حج. بغضتون هنگام خداحافظی و حلالیت خواهی

پر کشیدن برادرتون.... تا امروز....

اومدن امیر سهیلی....سریال هندی...مشاور خانواده...

همه و همه خاطره هاییست که اگر بخواهم برای هریک توضیحی بنویسم

ده ها جلد کتاب باید بنگارم

......

همه اینارو گفتم که بگم:

هر سال حضور شما پای سفر های هفت سین دلمان یک سال پر بار و به یاد ماندنی

را نوید میداد ....اما امسال....

امسال نبود شما بهارمان را خزان میکند...

.

.

کاملا هنگ کردم......حتی نمیتونم یه متن ادبی بنویسم...

  
نویسنده : حسنا حسینی ; ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٧
تگ ها :