عمو پورنگ ( داريوش فرضيايي )

وبلاگ گروهی از علاقمندان عمو پورنگ ( داریوش فرضیایی )

خواستگاری از ننه بلقیس

خواستگاری از ننه بلقیس

 یکی از شیرین ترین خاطراتش را نوشتم: عمو :ان زمانا که توی رادیو صدای ننه بلقیس را را تقلید میکردم ، یک روز قبل از شروع برنامه ی رادیویی ام ،یک دخترƒ خانمی به برنامه زنگ میزنند و با یکی از همکارانم صحبت می کنند و به همکارم میگوید که میخواهد با ننه بلقیس صحبت کنم. همکارم مرا صدا میکند تا به اتاق فرمان بروم و جریان را برای من تعریف میکند، من هم برای اینکه دل دختر خانم را نشکنم Y، با صدای ننه بلقیس شروع به صحبت میکنم. آن دختر خودش را معرفی می کند و به من میگوید: صدای شما خیلی شبیه مادربزرگ من که فوت کرده است وسپس گوشی تلفن را به پدربزرگش میدهد پدربزرگش هم مقداری با من صحبت میکند ('و دوباره گوشی را به نوه اش میدهد . نوه اش به من میگوید:میشه آدرس خونتون و شماره تلفونتونو به من بدهید تا با پدربزرگم خدمتتان بیاییم. من اولش دوهزاریم نیفتاد و گفتم: نه،راضی به زحمت شما نیستم و یه دفعه دختره گفت:یه لحظه گوشی،و با پدربزرگش شروع به حرف زدن کرد،O من هم با آنکه دختره گوشی را گرفته بود ولی صدای هردوتاشونو میشنیدم که دختره میگفت:بابابزرگ انگار خودشم حرفی نداره و راضیهK!ومن تازه اینجا بود که جریانو فهمیدم و دوهزاریم افتاد،مثل اینکه میخواستن

 

 

بیایند خواستگاریم . دختره دوباره با من شروع به حرف زدن کرد و گفت:پدربزرگم برای یک امر خیرمی خواهند بیایند خونتون. بعدش من به دختره گفتم:آخه من یه مشکلی دارم گفت: چه مشکلی؟ کورین؟ کچلین؟گفتم: نه. مشکل جسمی دارم. دختره گفت: نازایین؟؟!!گفتم: نه.گفت: پس چه مشکلی دارین؟گفتم : مشکل خاص ندارم ، فقط مرد هستم!!!!همون جا بودکه دیگه صدامو عوض کردم و با صدای خودم شروع به صحبت کردمJ_B.اون دختر خانم و پدربزرگش آنقدرخجالت کشیدند که خدا میدونه و بعدش کلی معذرت خواهی کردند و با من خداحافظی کردندIچند لحظه بعد دیدم که همه ی همکارانم دارند میخندندJ ، نگو همه شان صدای ما رو در حین صحبت میشنیدند.

 

  
نویسنده : ... ; ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱۳
تگ ها :