عمو پورنگ ( داريوش فرضيايي )

وبلاگ گروهی از علاقمندان عمو پورنگ ( داریوش فرضیایی )

 

 

 حال‌ عموپورنگ‌ چطور است؟
- عالی‌ است، بهتر از این‌ هم‌ نمی‌شود! از پخش‌ زنده‌ آمده‌ و کلی‌ انرژی‌ گرفته.
o عمو پورنگ‌ کیست؟
- یک‌ پسر جوان‌ شیطان‌ که‌ عاشق‌ بچه‌هاست.
o جوان‌ چند ساله؟
- حتما باید بگویم؟ متولد دههِ پنجاه‌ است. نمی‌دانم‌ اول‌ دههِ پنجاه‌ یا آخرش.
o یعنی‌ نمی‌خواهید بگویید؟
- نه‌ مگر جوان‌ هجده‌ساله، سن‌ پرسیدن‌ دارد؟ هجده‌ساله‌ هستم.
o من‌ باور نمی‌کنم.
- قرار نیست‌ شما باور کنید! من‌ باور کرده‌ام، برای‌ همین‌ هم‌ مثل‌ هجده‌ساله‌ها شلنگ‌ تخته‌می‌اندازم.
o خب، فرض‌ کنیم‌ عموپورنگ‌ هجده‌ساله‌ است. داریوش‌ فرضیایی‌ چند سالش‌ است؟
- داریوش‌ فرضیایی‌ همان‌ عموپورنگ‌ است! مگر غیر از این‌ است؟
o فکر نمی‌کنید باید کمی‌ با هم‌ فرق‌ داشته‌ باشند؟
-
شما الان‌ دارید با داریوش‌ فرضیایی‌ مصاحبه‌ می‌کنید یا پورنگ؟
o این‌ را شما باید به‌ من‌ بگویید.
- من‌ می‌گویم‌ شما در آن‌ واحد دارید با دو نفر صحبت‌ می‌کنید. دو نفر در یک‌ کالبد.
o پس‌ چرا یکی‌ داریوش‌ است‌ و آن‌ یکی‌ پورنگ؟
- برای‌ این‌که‌ سال‌ 1378 برنامهِ "پورنگ‌ و تورنگ" را برای‌ شبکهِ اول‌ اجرا کردم. این‌ شبکه، شبکه‌ای‌ ملی‌ است‌ و فکر کردم‌ اگر قرار باشد دوباره‌ در این‌ شبکه‌ کاری‌ برای‌ بچه‌ها داشته‌ باشم، برای‌ این‌که‌ذهنیتشان‌ به‌هم‌ نخورد بهتر است‌ همان‌ اسم‌ پورنگ‌ را داشته‌ باشم. البته‌ بچه‌ها با اسم‌ پورنگ‌راحت‌ترند. خیلی‌ از آن‌ها اسم‌ مرا می‌دانند اما پورنگ‌ را ترجیح‌ می‌دهند.
o عموپورنگ‌ قبلا چه‌ می‌کرده؟
- قبلا مثل‌ همه‌ زندگی‌ می‌کرده، سربازی‌ رفته، درس‌ خوانده، کار کرده... اول‌ گزارشگر رادیو بودم،بعد در بخش‌ تولید رادیو بازیگری‌ کردم‌ و می‌کنم. سال‌ 1373 برای‌ برنامه‌ای‌ به‌ نام‌ "کارتن‌های‌درخواستی" در گروه‌ کودک‌ شبکهِ اول‌ سیما گزارش‌ گرفتم‌ و بعد از وقفه‌ای‌ کوتاه، اولین‌ کار اجرایم‌ درشبکهِ اول، برنامهِ "یکی‌ و تکی" بود و بعد هم‌ "تورنگ‌ و پورنگ". برای‌ شبکهِ تهران‌ هم‌ برنامه‌های‌"باطراوت" و "باز باران" را اجرا کرده‌ام.
o چطور سر از برنامه‌های‌ کودک‌ درآوردید؟
-
از همان‌ اول‌ هر کسی‌ مرا می‌دید می‌گفت‌ تو هنوز بزرگ‌ نشده‌ای، بهتر است‌ بروی‌ توی‌ کار کودک.مادرم‌ می‌گوید: مانده‌ام‌ برایت‌ زن‌ بگیرم‌ یا نه! به‌ چه‌ کسی‌ بگویم‌ می‌خواهم‌ بچه‌ام‌ را تحویلتان‌ بدهم‌ که‌بزرگش‌ کنید!
o فکر می‌کنید وقتی‌ خودتان‌ بچه‌دار بشوید، رابطه‌تان‌ با بچهِ خودتان‌ چطور خواهد بود؟
- خیلی‌ دوستش‌ خواهم‌ داشت. من‌ عاشق‌ بچه‌ها هستم. حتی‌ گاهی‌ به‌ خودم‌ می‌گویم‌ خدا چقدر به‌من‌ حوصله‌ داده، ولی‌ باور کنید این‌ نعمت‌ است.
o فکر می‌کنید کودکتان‌ شما را جدی‌ بگیرد؟
- خوب‌ شد پرسیدید مشکل‌ عمدهِ من‌ توی‌ خانه‌ همین‌ است. جدی‌ام‌ نمی‌گیرند! خواهرم‌ می‌گوید مُردم‌ و یک‌ کلمهِ جدی‌ از تو نشنیدم! از بس‌ که‌ شیطنت‌ می‌کنی‌ حرف‌های‌ جدی‌ تو را هم‌ به‌ شوخی‌می‌گیرم. تو اگر بخواهی‌ ازدواج‌ کنی‌ برایت‌ یک‌ قدم‌ هم‌ برنمی‌دارم.
o قطعا فکر خودتان‌ بوده‌ که‌ گاهی‌ صدایتان‌ را تغییر بدهید، ولی‌ چرا این‌ کار را گردن‌ صدابرداربرنامه‌ می‌اندازید؟
- قرار است‌ بچه‌ها بخندند و شاد باشند و فکر کنند یکی‌ هست‌ که‌ این‌ بلا را سر من‌ می‌آورد. وقتی‌بچه‌ها بزرگ‌ شوند می‌فهمند که‌ این‌ شوخی‌ بود. چرا بگویم‌ کار خودم‌ است‌ مگر دنبال‌ چه‌ می‌گردم؟


o شما شغل‌ دوم‌ ندارید؟
- نه‌ کارمند سازمان‌ هستم‌ و همهِ وقتم‌ را این‌ برنامه‌ گرفته. یک‌ روز در میان‌ برنامه‌ داریم، ولی‌ هر روزبرای‌ فردایمان‌ فکر می‌کنیم. با همکاران‌ و به‌خصوص‌ نویسنده‌ مشورت‌ می‌کنم. فکر می‌کنم‌ فرصتی‌ پیش‌آمده‌ و برنامه‌ به‌ موفقیت‌هایی‌ دست‌ پیدا کرده، پس‌ چرا به‌ فکر صعودش‌ نباشیم؟ بچه‌های‌ امروز خیلی‌کنجکاو و باهوش‌اند. مثل‌ کامپیوتر، یعنی‌ دنیایی‌ از اطلاعات.
o پیش‌ آمده‌ که‌ در برابرشان‌ کم‌ بیاورید؟
- بله، گاهی‌ حرف‌های‌ جالبی‌ می‌زنند. یک‌ بار یکی‌ از بچه‌ها از من‌ پرسید: "مگر تو تعجب‌ کردی؟"گفتم‌ نه، پرسید: "پس‌ چرا موهایت‌ سیخ‌ شده؟" گفتم: "حالا دیگر به‌ خاطر حرف‌ تو از تعجب‌ موهایم‌سیخ‌ شده". گفت: "پس‌ چرا شاخ‌ در نیاورده‌ای؟!" می‌بینید چه‌ تخیل‌ قویی‌ دارند و چقدر درکشان‌مشکل‌ است؟ این‌ جور وقت‌ها سعی‌ می‌کنم‌ صادقانه‌ بگویم‌ کم‌ آوردم، بگذارید بچه‌ بفهمد که‌ از من‌بیش‌تر می‌داند. چه‌ اشکالی‌ دارد؟
oتحصیلات‌ شما چیست؟ احتمالا در زمینهِ روان‌شناسی‌ کودک‌ مطالعاتی‌ دارید؟
- من‌ گرافیک‌ خوانده‌ام‌ که‌ خوب‌ ارتباط‌ چندانی‌ با کارم‌ ندارد. اما روان‌شناسی‌ کودک‌ زیاد می‌خوانم، همین‌طور اشعاری‌ که‌ برای‌ کودکان‌ یا دربارهِ آن‌ها می‌سرایند. داستان‌های‌ کودکان‌ را هم‌ دوست‌ دارم.خیلی‌ها می‌گویند توی‌ این‌ مقوله‌ کار نکن‌ کودک‌ می‌مانی، ولی‌ من‌ توجه‌ نمی‌کنم. چون‌ در آینده‌ در زمینهِ کودک‌ حرف‌ گفتنی‌ خواهم‌ داشت. آدم‌ وقتی‌ با بچه‌ها سروکار داشته‌ باشد، بعد از چند سال‌ با روحیات‌و زندگی‌ آن‌ها انس‌ می‌گیرد. آن‌قدر تجربه‌ پیدا می‌کند که‌ می‌تواند درباره‌اش‌ کتاب‌ بنویسد.
o چیز غم‌انگیزی‌ که‌ در مورد شغل‌ شما وجود دارد این‌ است‌ که‌ بعد از مدتی، دیگر نمی‌توانیدادامه‌ بدهید چون‌ وقتی‌ سنتان‌ بالا برود دیگر نمی‌توانید پورنگ‌ باشید! برای‌ آن‌ موقع‌ چه‌ فکری‌کرده‌اید؟
- من‌ می‌گویم‌ یک‌ پیرمرد می‌تواند پدربزرگ‌ مهربان‌ قصه‌گویی‌ باشد. پیر می‌شوم، چین‌ وچروک‌هایی‌ روی‌ صورتم‌ پیدا می‌شود، چهره‌ام‌ سالمند و تکیده‌ می‌شود، اما سالمندی‌ بشاش‌ که‌ جلوی‌دوربین‌ در نقش‌ پدربزرگ‌ برای‌ بچه‌ها قصه‌ می‌گوید و برنامه‌ اجرا می‌کند. سریال‌ "شمسی‌ و مادام" را به‌خاطر می‌آورید؟ اصلا فکر نمی‌کردید شمسی‌ پیر است‌ از بس‌ که‌ شاداب‌ و زبر و زرنگ‌ بود. وقتی‌ من‌ پیرشوم، صددرصد یک‌ پورنگ‌ مثل‌ حالای‌ من، نه، خیلی‌ بهتر از من‌ پیدا می‌شود که‌ کنار پدربزرگ‌ برنامه‌اجرا کند و من‌ (البته‌ اگر، آن‌ زمان‌ خواستار من‌ باشند) سعی‌ می‌کنم‌ تفاوت‌ بین‌ دو نسل‌ را بردارم‌ وهماهنگ‌ با جریان‌ روز جامعه‌ و خواست‌ بچه‌ها برنامه‌ اجرا کنم. می‌شوم‌ یک‌ سالمند شاد در کنار یک‌پورنگ‌ جدید.
o این‌ کودکی‌ درونتان‌ را با تمرین‌ زنده‌ نگه‌ داشته‌اید، یا این‌که...
- نه‌ به‌ خدا، همین‌ هستم. من‌ رنگ‌های‌ شاد را دوست‌ دارم، شلوار بندی‌ دوست‌ دارم، بستنی‌خوردن‌ توی‌ خیابان‌ را دوست‌ دارم، تاب‌ سواری‌ را دوست‌ دارم، دوست‌ دارم‌ لپ‌هایم‌ گلی‌ باشد،موهایم‌ کوتاه‌ باشد و آن‌ها را بریزم‌ روی‌ پیشانی‌ام. می‌گویند: ای‌ بابا با این‌ هیکل! مگر چه‌ اشکالی‌ دارد؟چرا لذت‌های‌ کودکانه‌ را برای‌ خودمان‌ منع‌ می‌کنیم؟
o حاضرید با همین‌ ظاهر به‌ خیابان‌ هم‌ بروید؟
- بله، آدم‌ها متفاوت‌اند و سلیقه‌هایشان‌ با هم‌ فرق‌ می‌کند. ممکن‌ است‌ بعضی‌ها به‌ من‌ بخندند.خب، من‌ هم‌ به‌ افکار آن‌ها می‌خندم. چون‌ فکر می‌کنم‌ افکار آن‌ها پیر شده، ولی‌ من‌ هنوز شادابم.
o نظرتان‌ دربارهِ شهرت‌ چیست؟
-
شهرت‌ اگر در مسیر درست‌ قرار بگیرد بد نیست.
o وقتی‌ انبوه‌ نامه‌های‌ بچه‌ها را نگاه‌ می‌کردم‌ آقای‌ آقاجان‌زاده‌ (تهیه‌کنندهِ برنامه) می‌گفتند که‌ قراراست‌ کارت‌هایی‌ با عکس‌ شما چاپ‌ کنند و برای‌ همهِ بچه‌هایی‌ که‌ به‌ برنامه‌ نامه‌ نوشته‌اند بفرستند.
- این‌ لطف‌ همکارانم‌ است. من‌ با این‌ رویه‌ خجالت‌ می‌کشم‌ به‌ خدا. قصد مطرح‌کردن‌ خودم‌ راندارم. ولی‌ شما نامه‌های‌ بچه‌ها را بخوانید. آن‌ها خودشان‌ می‌خواهند ولو شده‌ یک‌ خط‌ برایشان‌بنویسم. ما هم‌ تصمیم‌ گرفتیم‌ متنی‌ را که‌ از صمیم‌ دل‌ نوشته‌ شده‌ چاپ‌ کنیم‌ و برای‌ همهِ بچه‌ها بفرستیم،چون‌ نمی‌شود بینشان‌ فرق‌ گذاشت. من‌ بچه‌ که‌ بودم‌ برای‌ برنامهِ کودک‌ نقاشی‌ فرستادم‌ و برایم‌ یک‌کتاب‌ به‌ نام‌ "کلید بهشت" با مُهر گروه‌ کودک‌ فرستادند. من‌ توی‌ مدرسه‌ به‌ همه‌ نشانش‌ می‌دادم‌ و می‌گفتم‌خانم‌ رضایی‌ برایم‌ فرستاده. واقعا هم‌ فکر می‌کردم‌ خود خانم‌ رضایی‌ این‌ مُهر را زده، آن‌ را کادو کرده‌ و بادست‌ خودش‌ پست‌ کرده.
باید بگویم‌ که عموپورنگ‌ عموی‌ بچه‌ها و دوستشان‌ است، اشکالی‌ ندارد بگویند عمو، ولی‌ سنش‌ را خیلی‌ بالانبرند! ببینید زندگی‌ ماشینی‌ شده. پدرها و مادرها نمی‌توانند بچه‌ها را زیاد ببینند. با آن‌ها حرف‌ نمی‌زننداز بس‌ که‌ مسائل‌ جانبی‌ و اقتصادی‌ فکرشان‌ را مشغول‌ کرده. آن‌ وقت‌ برنامهِ پورنگ‌ از تلویزیون‌ پخش‌می‌شود تا این‌ خلا را کمی‌ جبران‌ کند. وقتی‌ مادری‌ نامه‌ می‌نویسد و از من‌ می‌خواهد که‌ به‌ بچه‌هابگویم‌ شیر بخورند و من‌ می‌بینم‌ که‌ اگر بگویم، گوش‌ می‌کنند احساس‌ مسئولیت‌ می‌کنم. خوشحالم‌ که‌بچه‌ها دوستم‌ دارند. کاش‌ برایم‌ دعا کنند همیشه‌ همین‌طوری‌ بمانم‌ و دچار تغییر به‌ معنای‌ نزول‌ وسقوط‌ نشوم‌ و همیشه‌ فضا طوری‌ باشد و شرایط‌ به‌گونه‌ای‌ مهیا باشد که‌ نروم‌ سراغ‌ کار دیگری‌ و همیشه‌برای‌ بچه‌ها کار کنم.
o می‌خواهم‌ چیزی‌ بپرسم. این‌ لباس‌های‌ رنگارنگ‌ مال‌ خودتان‌ است‌ یا برایتان‌ می‌خرند؟
- بعضی‌ها را برایم‌ می‌خرند. بعضی‌ها مال‌ خودم‌ است. وقتی‌ لباس‌ شاد می‌پوشم، تحت‌ تأثیر رنگ‌لباس‌ راحت‌تر برنامه‌ اجرا می‌کنم. اصلا، من‌ شاید غمگین‌ شده‌ باشم، ولی‌ هیچ‌وقت‌ لباس‌های‌ تیره‌نپوشیده‌ام. بچه‌ها شادند و شادی‌ حق‌ بچه‌هاست. پس‌ من‌ باید لباس‌های‌ شاد بپوشم

 

 

target="_blank">border="0" alt="سایت تخصصی آپلود عکس و تصویر وبلاگهای ایرانی">

 عکس بالا قابل توجه آقای قناد که فقط بلده از عمو تقلید کنه

target="_blank">border="0" alt="سایت تخصصی آپلود عکس و تصویر وبلاگهای ایرانی">

 

target="_blank">border="0" alt="سایت تخصصی آپلود عکس و تصویر وبلاگهای ایرانی">

 

target="_blank">border="0" alt="سایت تخصصی آپلود عکس و تصویر وبلاگهای ایرانی">

 

خوب دیگه ما بریم

دست علی یارتون                           خدا نگه دارتون

  
نویسنده : مریم , محیوش ; ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱٥
تگ ها :