عمو پورنگ ( داريوش فرضيايي )

وبلاگ گروهی از علاقمندان عمو پورنگ ( داریوش فرضیایی )

عموپورنگ و قدم در راه علم!(فرار از مدرسه)

 7سالگی وارد مدرسه شد &%?خاطره مدرسه اش را از زبان خودش می شنویم : Oروز اول مدرسه را هرگز فراموش نمی کنم.اولین روز پاییز با زرد شدن برگ درختان،زندگی من سبز شده واین بخاطر بازگشایی مدرسه و رفتن به مدرسه بود.دلهره داشتم.چون من خیلی مامانی بودم ‚و دوست نداشتم از مادرم جدا شوم.روز اول خیلی گریه کردم.Sوقتی در حیاط در صف ایستاده بودم،دائم به در حیاط نگاه می کردم.مادرها پشت دری نیمه باز توی حیاط فرزندانشان را نگاه می کردندو مادرم با ذوق و شوق مرا نگاه می کرد.Yمن هم با چشمان اشک الود چشم به او دوخته بودم که بیاید و مرا ببرد تا اینکه در بسته شد و فهمیدم که باید سر کلاس حاضر شوم و ساعاتی را دور از مادرم باشم.سر کلاس نیمکت اول نشسته بودم و زار زارگریه می کردم.بغل دستی ام دلش سوخت.گفت:((بیا جایمان را عوض کنیم شاید بخاطرجا است که گریه می کنی.))من با همان گریه گفتم:((بیا کمک کن من از مدرسه فرار کنم .)) ان دانش اموز هم کمک کرد.از لای در کلاس بیرون می رفتیم که دماغم خورد به زانوی معلم و یک لحظه سرم را بالا اوردم.گفت:((کجا می روید؟)) گفتم:((می خواهم بروم خانه،مادرم منتظرم است.))Bهمین را گفتم و دوباره شروع کردم به گریه کردن.از دانش اموزی هم که همراه من بود پرسید:((تو کجا می روی؟))گفت:((می خواهم این را برسانم خانه شان.))Bمعلم با مهربانی گفت:((بنشینید خودم شما را می رسانم.))نشستم و فراموش کردم که دلم برای مادرم تنگ شده است.Zزنگ مدرسه به صدا درامد% و همه امدند در حیاط  در مدرسه باز شد و دیدم که پدرم دنبالم امده.€ پرسیدم:((شما چرا امدید؟مامان Zکجاست؟))گفت:((مادرت از دست تو ناراحت است.تو گریه کرده ای.اگر قول بدهی دیگر گریه نکنی از این به بعد مامان می اید دنبالت.))پدرم انروز یک ماشین  p.کوچک هم برای من خریده بود و برای اینکه مرا دلگرم کند به من هدیه داد. .... .Y))).

عکس :شنبه هفته پیش

 

  
نویسنده : ... ; ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۳۱