عمو پورنگ ( داريوش فرضيايي )

وبلاگ گروهی از علاقمندان عمو پورنگ ( داریوش فرضیایی )

یک آغاز

به نام خدا می خواهم عمو صدایش کنم ....سایه هایی را می بینم که پچ پچ کنان در گوش هم نجوا می کنند .انگار کسی باور ندارد برایم مثل یک عموست .انگار مسخره ام می کنند خوب که گوش می کنم بعضی ها بدشان می آید شاید چون بزرگ شده ام .شاید که نه حتما ... همین چند روز پیش بود که وارد بیست و چهارمین سال زندگی ام شدم ....با خود به گذشته فکر می کنم به روزهایی که عموپورنگ برایم اسطوره بود روزهایی که آرزویم این بود از نزدیک او را ببینم ... یادش به خیر چه روزهایی بود آن روزها که برنامه هایش را در دفتر خاطرات می نوشتم و یک روز که احساس کردم عمو !آری عمو از من دلخور است برایش پست کردم ...و چه بد که همان روزها بود که برنامه اش تمام شد ... او باز هم آمد و من باز هم نوشتم اما نه در دفتر خاطرات در دفتری که همه می توانستند آن را بخوانند ...یک وبلاگ .. کم کم دوستانی یافتم از جنس مهربانی از همان جنس عموپورنگ ... همه با دلهای پاک برای بهترین عموی دنیا می نوشتیم ... یادش به خیر که آن روزها چه دنیایی داشتم دنیایی پر از شادی پر از دوستی و گاه پر از غم .... نمی دانم چرا بیشتر از همه غصه های آن را روزها را دوست دارم ... چه روزی بود آن روز که آمدم و نوشتم دلم برای همه دریاها ، افروز ها و... می سوزد . چقدر دلم می سوخت برای دوستی به نام افروز ....و چقدر جایش خالیست اینجا.... سالها گذشت و عموی من 5ساله شد ...5سال از عمو گفتن و نوشتن در سرنوشت من رقم خورد و این 5سال به یاد ماندنی ترین روزهای زندگی من شد و خواهد ماند .. همیشه گفته ام باز هم دوست دارم بگویم .. اوایل می ترسیدم که دیگران بفهمند من برای عمو نامه می نویسم همانند یک کودک .... کودکی که جز اشعار کودکانه و قصه هیچ نگفت ... تمام قصه هایم قصه عموپورنگ بود و به یاد ماندنی ترینش این قصه که می گفت: به نام خدا یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود یه پسر شاد و زرنگ لباس قشنگ اسمش پورنگ تو قصه بود پورنگ قصه ما تو یکی از روزای خوب خدا گذرش افتاد صدا و سیما .هی برو تو این اتاق هی برو تو اون اتاق بعد از کلی امتحان جوابش اومد بمان اولش رفت رادیو تا صدا بده اکو یه دفعه مادربزرگ ننه بلقیس بزرگ یه بارم طاس و کچل شعر میخوند از همه رنگ .چند سال گذشت پورنگ قصه ی ما قهرمان ماجرا رفت توی تلویزیون خونه ها شعر میخوند از این و از اون دعا می کرد وقت اذون حرف میزد با بچه ها پدرا و مادرا گاهی وقتام فاطیما .پورنگ قصه ی ما دوستای زیادی داشت یکیشون چه مهربان گلیجان خوش زبان اهل شهر لاهیجان خلاصه پورنگ شاد دیگه هیچ غمی نداشت چون که تو ایران ما غصه ای وجود نداشت .. راستی یادش به خیر ... چقدر از گلیجان برایش می نوشتم از ببلی و از عموی بزرگوارمون بهروز فرضیایی ... که خدا رحمتش کند .... وای چه روزهایی بود خبر فوت عموبهروز را در وبلاگ رشا دیدم ... وقتی به یگانه دوست مشهدی ام گفتم چقدر گریه کرد و من چه سکوتی کردم آن لحظه .... راستی گفتم یگانه ... یگانه ی من روزها و ماههای اول آشنایی کارش این بود که روزی دو سه ساعت با من حرف بزند و چه شیطنت هایی می کردیم ... ایرسا ،انسیه ،فائزه ،زهرا ناظمی ، دوستانی که اوایل آمدنم بین طرفداران عموپورنگ پیدا کردم ... ایرسا که بر اثر اشتباه یک نفر دیگر از من رنجید و البته اشتباه خودم ...(هر چند بعد از آن باز هم؛ هم کلام شدیم) انسیه که سعادت هم صحبتی با خواهرش را هم پیدا کردم ... فائزه ....فائزه را که هنوز صدایش را نشنیده ام احساس می کنم کمی محتاط است ....و زهرای گل که شاید اولین دوستی بود که در این دنیای مجازی پیدا کردم ... گوش می کنم .دیگر صدایی نیست همه ساکت شده اند شاید حق را به من می دهند و از اینکه برای عمو پورنگ می نویسم دیگر پشت سرم حرفی نزنند اما پس تازه واردها چه؟ من که نمی توانم برای آنها هم توضیح دهم که عمو پورنگ برایم فقط یک عموست .... نمی دانم اما .........راستی اگر عموپورنگ باور نکند برایم مثل یک عموست چطور باز هم بنویسم؟

  
نویسنده : صدیقه معین الدینی ; ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢٤