عمو پورنگ ( داريوش فرضيايي )

وبلاگ گروهی از علاقمندان عمو پورنگ ( داریوش فرضیایی )

مثل خواب بود

شنبه 23 آذر 1387 - ساعت 21:06
شماره خبر: 100956867097
مثل خواب بود
مثل یک خواب شیرینی بود که لحظه لحظه‌هاش به یادم مونده/ اما اون خواب هرگز دیگه تکرار نمی‌شه چون به واقعیت تبدیل شده بود/ آره کی فکر می‌کرد روزی پا توی خونه خدا بذاره؟/ جایی که هزاران نفر آرزوی رفتن به اونجا رو دارن/ اما درست که یادم می‌یاد می‌بینم خواب نبود بلکه حقیقت بود/ آره داریوش به سفر خونه خدا رفت/ از لحظه شروع سفر دلهره داشتم!! یعنی ممکنه؟ یعنی می‌شه من خونه خدا رو از نزدیک ببینم؟ ای خدا تو چقدر خوبی/ چقدر مهربونی/ چقدر با گذشتی...

چه آرزویی بکنم/ چه چیزی از خدا بخوام... این‌همه آرزو... این‌همه سفارش دعا/ کدوما رو زودتر بگم؟ اصلا کدومش مهم‌تره؟... ای خدا همه آرزوهامو برآورده کن...

خلاصه با دنیایی از آرزوها و سفارشات دوستان رفتم زیارت خانه خدا که یک فضای زیبا و روح‌انگیزی که هرگز نظیر اونو تو زندگی تجربه نکرده بودم... همه به دنبال یک چیز بودن نزدیک شدن به خدا و طلب آمرزش و عفو گناهان.


یادش بخیر... روز عید قربان... وقتی همه آماده شدیم برای این‌که موهای سرمونو بتراشیم چه صحنه جالب و دیدنی شده بود... / هر چیزی که می‌تونست زیبایی به ما ببخشه باید ازمون دور می‌شد/ دیگه نه آینه‌ای بود و نه شانه‌ای که بخواهی موهاتو مرتب کنی و بقول بچه‌ها خودتو زیبا کنی... باید از همه اونها به خاطر معبودت می‌گذشتی... آخه زیبای اصلی اونه... آره اونه که زیباست و ما غافل از اون فقط به زیبایی خودمون فکر می‌کنیم....
بچه‌ها چه خالصانه و با اشتیاق موهای همدیگه رو می‌تراشیدند و به هم تبریک می‌گفتن:

حاج داریوش مبارکه ایشاءالله...

در صحرای عرفات اون همه زائر ولی من به این فکر می‌کردم چرا ما اینجا اومدیم قراره به چی برسیم/ چطور می‌تونیم از من من فرار کنیم... چطور می‌تونیم به عرفان اصلی دست پیدا کنیم... همراه با بچه‌ها خوندن دعای عرفه/ صدای ناله و گریه زائران/ هر کس با خدای خودش نجوا می‌کرد و زمزمه‌کنان کلماتی را به زبان جاری می‌ساخت.

چقدر صحنه‌های زیبا و جالبی می‌تونستیم ببینیم/ هر کس در هر مقام و در هر جایگاهی بود اونجا در نهایت عجز و ناتوانی از پروردگار خودش طلب استمداد می‌کرد... داریوش تو اینجا به دور از همه تعلقات دنیوی و همه داشته‌ها و افتخاراتت تنها هستی/ برای خدا چه چیزی به ارمغان آوردی/ خدایا مرا ببخش/ خدایا مرا عفو کن/ چرا از تو غافل بودم چرا غرق در خوشی‌های دنیا و دلبستگی‌های آن شدم/ خدایا فرصتی بده تا باز خودم را دریابم چرا که خودشناسی بهترین راه برای خداشناسی است...

آری آن روز نیز هم چون دیگر روزهای پر خاطره سفر مکه گذشت... تا این‌که روز عید غدیر خم فرا رسید همه افراد سادات که در کاروان ما بودند به زائران هدیه می‌دادند... شکلات، نقل و نبات و گاهی هم اسکناس 100 تومانی که لای قرآن قرار داده بودند...

یاد مادرم افتادم... چون او نیز سادات بود... به او زنگی زدم و عید سادات را به او تبریک گفتم... از این‌که در کنارم نبود دلتنگش شده بودم ولی برای جبران نبودش فقط در حقش دعا می‌کردم و به یادش بودم.

اکنون که این ایام از راه رسیده دوباره به خاطرات سفر مکه در سال 1385 می‌افتم که چه زود گذشت ای‌کاش زمان قابل تکرار بود و خاطرات دوباره اتفاق می‌افتاد...

آره در نهایت این‌گونه متوجه شدم... همه آدما سفر مکه می‌رن تا پاک بشن و از همه گناهان دور و نزد خدا عزیز و معصوم... مثل شما بچه‌ها.

پس شما که مصداق پاکی و خوبی و بی‌گناهی هستید/ همیشه دوستتون دارم.

داریوش فرضیایی
(عمو پورنگ)

روزنامه جام جم

  
نویسنده : صدیقه معین الدینی ; ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢٩