سلام...

یادش بخیر...

آرزویی که به دست بابای مهربونم و به خواست خدای عزیزم برآورده شد...

بلاخره در سن 15 سالگی رفتم جام جم ..هیچوقت آن لحظه را فراموش نمیکنم

عمو مهربان بود مثله همیشه ..نمیدانم شاید از همیشه هم بیشتر..انگار عمو داریوش مهربانتر است!!!

بابا با عمو صحبت میکرد اما من در اسمانها بودم...شاد بودم چون عموی من همانی بود که هر روز به

خانهایمان می امد...بابا عمو را دوست داشت اما از آن روز به بعد این علاقه بیشتر شد!بابا مرا به خاطر

داشتن چنین عمویی تحسین میکند و من در دلم عمویم را!!!

برایم یادگاری نوشت بعد از آن روز دو بار دیگر هم برایم نوشت...!دیشب در آخرین برگ از دفتر

خاطراتم نوشتم و تمام شد....دلم گرفته....دفترم را دوست دارم....4سال همراهم بود...

4سال گذشت...عموداریوش امروز از 4سال پیش مهربانتر است انگار!!!

میخواهم در دفتر جدید شروع به نوشتن کنم..اما..کاش هیچوقت دفترم تمام نمیشد!!!

حالا 18 ساله ام!اما بازهم مثله 7 سال پیش دلم برای عموداریوش  برای دعاهایش برای

کلام صادقانه اش تنگ است...یادش بخیر !!!

التماس دعا

 

/ 4 نظر / 3 بازدید
سیده فائزه

[بغل][نیشخند][چشمک][تایید][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][گل][ماچ]

ارکیده

سلام دوست عزیز خوش حال میشم به ما هم سری بزنی[چشمک]

سیده فائزه

[ماچ][ماچ][ماچ][قلب][نیشخند][تایید][تایید][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][قلب][قلب][قلب][بغل][بغل][بغل]