توآمدی...تورفتی...

 

....

آزارم می دادی... خیلی بیش از آنچه خودتصور کنی... می خواستم هرچه زودتر از شرِّ تو راحت شوم... دیگر طاقت این همه درد روحی را نداشتم... تو داشتی همچون خوره ذره ذره ی وجودم را از من می گرفتم... من تورا در درون خود پروراندم... من خودم تو را بزرگ کردم... اما چیزی مرا از آمدن تو باز می داشت و آن این جمله بود"اگر تو بیایی و من نتوانم تورا به آرزوها واهدافی که خود در ذهن آفریده ام نرسانم چه خواهدشد؟"... اگر نتوانم از عهده ی تو برآیم چه می شود؟... اگر تورا میان راه رها کنم چه برسر تو می آید؟... تویی که من به اندازه ی خودم دوستت می دارم... می ترسیدم... می ترسیدم که توبیایی ومن وسط راه جا بزنم!...

اما تو...تو در دومین روز ازدومین فصل سال1389 از قلم من بوجود آمدی ومن چه خوشحال از آمدن تو... تویی که من تورا باتوجه از آنچه که از داریوش فرضیایی می شناختم آفریدم... توداریوشی هستی که شبیه به داریوش فرضیایی ای اما از وجود من برخواسته ای... تو روحت آمیخته با روح من شده... روزها گذشت و من رفته رفته باتو یکی شدم... یک روح در دو کالبد جسم، من اینجا و تو درذهن و درمیان کاغذ های من... چقدر اذیت می کردی... وقت و بی وقت به خلوتگاهم می آمدی که من به تو ذره ای اهمیت نشان دهد... من باتو عجین شده بودم... هنگامی که لابه لای دستخط من می گریستی من آن چنان باتو گریه می کردم که گویی این اتفاقات مالِ من بوده نه تو... تو می خندیدی ومن تاآخر روز سرحال بودم... همان دردی که سراغ تو می آمد بی کم وکاست به من نیز منتقل می شد... ومن آن چنان تو را باورکرده بودم که انگار همه چیز حقیقت بود و شاید هم حقیقت بود در ذهن من...

چقدر در میان راه سرد شدم...اما...اما خاموش نشدم...

شاید اگر الهام باشوق وذوق به نوشته هایم گوش نمی داد ، بیخیال تو می شدم... اگر لحظه لحظه تشویقم نمی کرد شاید سرنوشتت بی پایان می ماند...

و آن روز18تیرماه 1389 دقیقابعد از 3ماه و 16 روز پرونده ات به پایان رسید ومن باچه سختی با تو خداحافظی کردم.

چقدر سخت بود جداکردن تواز خودم... مگر می شود انسان چیزی را که با روحش آمیخته شده ازخود جداکند؟...نه! داریوشِ منlove struck...شخصیت داستانِ من... من تورا هرگز از خودجدانکرده ام...تو... خاطراتت...خنده هایت...گریه هایت...تنهایی هات ودرد هایت همه وهمه تا ابد بامن همراه خواهد بود ومن اعتراف می کنم که از توهزاران چیز یادگرفتم.

 

 

 توضیح: می دونم شاید درست حسابی متوجه قضیه نشدید اما دلم می خواد برداشت هاتون از چیزهایی که بالا گفتم رو توی نظرات بگید .حتما توی پست های بعدی توضیحات بیشتری می دم.(منتظرگفته هاتون هستم)

 

/ 40 نظر / 47 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نكيسا

سلام عموجون با اينكه من 20 سالمه برنامه هاتون رو دوست دارم وهميشه نگاه ميكنم واينشعر تقديم به بهترين عمويي خودم :برای کسی مینویسیم که مدتهاست که از ورای یک پرده ی شیشه ای مهمان خانه هایمان می شود.. برای کسی که سالهاست همچون معلمی مهربان زحمت می کشد و به ما درس خوب بودن می آموزد.. برای کسی که حرفهای صادقانه و پاکش همچون باران، آلودگی های قلبمان را پاک می گرداند.. برای کسی که سمت خدا را نشانمان می دهد [ماچ][دست][چشمک]

نازنین

عمو به اندازه ستا ره ها دوستان دارم

امیر محمد

عمو من خیلی دوست دارم در برنامه شما شرکت کنم ولی خانه ما با بلسر است ومن نمی تونم بیام در برنامتون لطفا به بابلسر بیان و برای ما برنامه اجرا کنید

نا زنین

من شما رو به اندازه چوپ کبریت دو ستتان دارم درست کوچک است ولی دنیارا به اتش می کشد[دلشکسته][نیشخند[لبخند][قلب][زبان][گاوچران][وحشتناک][شیطان]]

سنا

[سبز][خمیازه][اوغ][دلشکسته][سوال][دلقک]اگه یه عاقل باشه اون شما هستیدعمو جون

نیکا

[قهقهه][هورا][ماچ]بگین کی شما رو خیلی دوست داره اون منم نیکا[فرشته][ناراحت][چشمک]

پرنیا

[لبخند][شیطان][قهقهه][لبخند]عمو من شمارو به اندازه وزن همه مردم دنیا دوست دارم[عینک][خواب][لبخند][لبخند][خنده][گل]

هانیه

عمو[شرمنده]شماچند[زبان]سالته[دلشکسته]ولی هدس می زنم 100000000000000000000000000000 سالتون باشه[گاوچران][خنده][هورا][ناراحت][بغل][قهر]

امیر محمد

[قلب][نیشخند][خرخون]من خیلی شمارو دوست دارم[بازنده][اوغ][خرخون][سوال][منتظر][خداحافظ][اوه][گل][گل][گل][گل][دلقک][گل][گل][گل][گل][خداحافظ]

صباسعادتی 12ساله وساره اسماعیلی6ساله

در دست گرفته ام برای تو بهی زیرا که ز دلبران عالم تو بهی من رنگ بهی دارم و تو بوی بهی بیمار تو ام هیچ تو پرسی که بهی؟ دوستت داریم ( WE LOVE YOU)